آخرین خبرها
صفحه اصلی / فرق و ادیان / “مادران دلتنگی” ـ قسمت اول

“مادران دلتنگی” ـ قسمت اول

“مادران دلتنگی” ـ قسمت اول

“مادران دلتنگی”

راحله ایران پور ـ استاد دانشگاه ساکن شیراز، خواهر (محمد رضا و احمد رضا ایران پور تحت اسارت فرقه ستیزه جوی مجاهدین در آلبانی)

۱ آذرماه ۱۳۹۵

ارسال به سایت نیم نگاه

طاهره تقی پور، مادر محمد رضا و احمد رضا ایران پور، اسیر در فرقه ستیزه جوی رجوی.

غم در نگاهش موج می زد و چشمان غمبارش اولین چیزی بود که در نخستین نگاه در خاطرت نقش می بست.

پای چشمانش همیشه نمناک بود. گویی چشمه ای در چشمانش پیدا شده بود که بی وقفه می جوشید …

چهارده سال زمان درازی است و غم دوری از جگرگوشه سنگین ترین غم عالم است.

هرکس احوال او را می شنید می گفت: خدا به دادت برسد.

سرمایه ی عظیم او و گنج بی پایانش خاطراتی بود که از به دنیا آمدن دو فرزندش داشت، این که رضا را از امام رضا خواسته بود در سفری که به پای بوسی رفته بودند وقتی به دنیا

آمد آنقدر ضعیف بود که امید به ماندنش نبود و او می گریست ، می گریست و نمی دانست چنین جوان رعنا و یل دلربایی خواهد شد. رضا را به پابوس حضرت رضا بردند و موهای

طلایی او را اولین بار آن جا تراشیدند.

طاهره تقی پور مادر محمد رضا و احمد رضا ایران پور

و احمد…

احمد نور دیده و فرزند ته تغاریش بود ، احمد برایش با تمام فرزندانش فرق داشت. احمد که در شب اولین حمله موشکی صدام بعثی ملعون به شهر شیراز دیده به جهان گشوده بود. 

احمد که یک بار در سه سالگی از در باز حیاط بزرگ خانه به کوچه رفته بود و یک روز تمام گم شده بود و آن ها در به در و کوچه به کوچه گشته بودند و گریسته بودند و دست آخر

در مسجد یکی دو محله بالاتر او را یافته بودند.

احمد که یک بار برای فرار از تزریق پنی سیلین فرار کرده بود و  او را از مطب دکتر تا مسافت زیادی کوچه به کوچه دوانده بود.

چه می دانست که این دویدن ها از پی احمد آخرین دویدن نیست و سرنوشت احمد گویی  با دویدن  از پی اش و دور ماندن از آغوش مادرش رقم خورده است.

زمین فوتبال نزدیک خانه قدیمی شان که نزدیک به سی سال در آن زیسته بودند از یادش نمی رفت هیاهوهای احمد و برآمدن رگ های گردنش برای کاشتن  گلی دروازه حریف  یا

مهار گلی از جا خوش کردن در دروازه خودی. هرگاه به محله قدیمی می رفت در کوچه های محله سیل آباد و  گویی فریاد کودکی های احمد و رضا پیچیده بود و  خاطره ها یکی یکی

موج می زدند و دریای ذهن و درونش را توفانی می کردند و دیدار از محله قدیمی همیشه چقدر سخت و سنگین و گران بود.

نمی توانست به پارک کوه پایه برود زیرا راه ها و پله  ها از پایه های کوه  گرفته تا بالا ترین نقطه و گهواره دید  با خاطره قدم های دو عزیزش گویی بیدار می شدند و در جلو

دیدگان او می رقصیدند.

بیانیه خانواده ایران پور

برای فرار از هجوم خاطره ها، حافظیه و پای بوسی حضرت حافظ را که دیگر نمی شد  ترک گفت … باید می رفت و دل اندوهگین خود را در صدای پر شور و گرم شجریان که در

فضای آرامگاه می پیچید و شعر سوزناک بابا طاهر را می خواند ،  می شنید که می گفت:

“گلی که خوم بدادم پیچ و تابش

به آب دیدگانم دادم آبش

به درگاه الهی کی روابی

گل از مو دیگری گیره گلابش “

و اشک می ریخت ، اشک می ریخت و خاطره حضور شبانه و مکرر رضا و احمد را در جوار خواجه اهل راز  به یاد می آورد و جگرش آتش می گرفت و  به دخترش می گفت:

راحله برایم فالی بزن.

دخترش تفأل می زد  و حافظ

 می گفت:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور…

پس چرا یوسفان او نمی آمدند…

چرا کلبه احزان او گلستان نمی شد…

راحله ایران پور سایت نیم نگاه

خدایا این چه سرنوشت عجیب و درد آلودی بود که نصیب او شده بود…

خاطرات او بس که تکرار شده بود  دیگر گویی ذکر شبان روز او شده بود و با تار و پود خاطرش در هم آمیخته بود.

رضا سرباز بود که رفت و او کلاه و لباس سربازی رضا را هنوز در گنجه ای نگه داشته بود و از احمد تیله های شیشه ای فراوان، تسبیح های رنگارنگ، چند عروسک ، چند ظرف

سفالی طراحی شده  داشت و نقاشی ها و طرح های بیشماری ، چرا که پیش از رفتن،  احمد، دانش آموز رشته گرافیک بود و تنها هفده سال داشت که به تاراج رفت.

سریال یوسف پیامبر را با دقت نگاه کرده بود و روزی که یعقوب بعد از سالها دیدار دوباره فرزند نصیبش شد خود را جای او تصور کرده بود و بسیار گریسته بود…

آه ، کاش کسی بویی از پیراهن یوسفان او می آورد تا دیدگانش را نور بخشد و روح بیقرارش را سرور.

وزن غصه های دلش سنگین بود و از پنجره های روشن چشمش به بیرون سرک می کشید.

به هر بهانه ای قرار از کف می داد و تلنگری کوچک او را به گریه می انداخت.

گویی او و غصه و اشک همسایه های دیوار به دیوار هم بودند.

حسرت گذشته رهایش نمی کرد و گاه خطوط زمان محو می شد و او و خاطره ها و حسرت ها یکی می شدند… چرا فلان کار را کردم؟ اگر چنین و چنان کرده بودم نمی رفتند. اگر فلان

شده بود باز می آمدند.

حصن حصین و پناهگاه امنش کتاب ادعیه ای بود و قرآن و سجاده ای …

valedein iranpour - matn

برای دیدارشان نزدیک به ده بار به عراق رفته بود می خواست هرطور شده آن ها را نجات دهد و ببیند. نجات میسّر نبود و تنها دوبار موفق به دیدار شده بود. خاطرات دو دیدار را

جزء به جزء در یاد داشت و باز می گفت و یادش نمی رفت که برای سفر به عراق و دیدار آن دو در سال هشتاد و سه ، در اثر پیاده روی طولانی برای رسیدن به خاک عراق از راه

قاچاق ، ناخن های پایش افتاده بود.

دردی را که از اصابت سنگ پرتابی به  ساق پایش از سوی سرسپردگان مسعود رجوی پلید، در تجمع خانواده ها پشت سیاج های اشرف  ، احساس کرده بود  فراموش نمی کرد و

کبودی و سیاهی حاصل از آن که تا کف پاها کشیده بود.

روزگار بر او تنگ گرفته بود و او را در هم فشرده بود. خطوط رنج بر چهره اش خودنمایی می کرد و در عیش و طیش فکرش جای دیگری بود…

امان از وقتی که غذایی می پخت که احمد دوست می داشت یا رضا…آن غذا زهر  می شد و تلخ و از گلویش پایین نمی رفت…

دل بستن چه آسان است و دل کندن چه ناممکن. سال عمرش از شصت و پنج گذشته بود و همواره می اندیشید آیا دوباره آن ها را خواهد دید…

تلاش دخترانش برای نجات فرزندانش را که می دید، امیدوارتر می شد و آن ها را می ستود که عشق را پاسبانانند و امید را پاسداران.

فرقه رجوی

تمام دلخوشی اش صحبت با مادرانی بود که چون او عزیز دربند داشتند. دوستان بسیاری از این راه یافته بود و هر از چند گاهی با آن ها از پشت خطوط تلفن سخن می گفت…

هر خبری ولو کوچک که در باب فرقه بود با دقت می شنید و شنیدن هر ماجرایی از اسیران فرقه سیل اشکش را روانه ی گونه ها می کرد…

خداوندا، این مادر و دیگر مادران چشم به راه تاوان خودکامگی ها و  توهمات کدام دون پایه ی پلید بی احساسی را پس می دهند…

بار پروردگارا، صبر تو بر مصیبت ایشان و ظلم ظالمان کی پایان خواهد یافت…

تمام هستی او فرزندانش بود، تمام خود را به پایشان گذارده بود و در فصل درو، یورش های داس خرمن چین بی مروّت و سوداگر بی حمّیت محصول زندگی اش و میوه های نایابش

را بی رحمانه به یغما برده بود.

او جز خدا پناهی نداشت و جز در او سرایی، و خدا  گویی  پرده ی  صبر جمیل او را عاشقانه به تماشا نشسته بود و از این رو در برآوردن آرزویش درنگ می کرد و حکمتی داشت

و صلاحی…

لینک های مرتبط :

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=21960

بیانیه خانواده ایران پور در پاسخ به اتهامات سران فرقه ستیزه جوی مجاهدین

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=21918

“خواهران انتظار” … قسمت سوم

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=21862

قصه ی پر غصه ی یک دلتنگی” ـ قسمت چهاردهم و پایانی

راخله ایران پور


نوشته شده توسط آرش رضایی در دوشنبه, ۰۱ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۵:۵۸ ب.ظ



Source:

به سفارش مدیر روشنایی

شمخانی: آل‌سلمان فعالترین کارخانه تولید تروریست در جهان را در عربستان راهبری می‌کند

به گزارش روشنایی، شمخانی با اشاره به اقدامات و اظهارات تبلیغاتی و فاقد ارزش برخی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code