صفحه اصلی / فرق و ادیان / دیدارها و سخنرانی افشاگرانۀ آقای رضا جبلی در کنفرانس مبارزه با تروریسم در پارلمان اروپا

دیدارها و سخنرانی افشاگرانۀ آقای رضا جبلی در کنفرانس مبارزه با تروریسم در پارلمان اروپا

دیدارها و سخنرانی افشاگرانۀ آقای رضا جبلی در کنفرانس مبارزه با تروریسم در پارلمان اروپا

reza_sadeghi_jabali_eup20162پیوند رهایی، نهم دسامبر ۲۰۱۶:…بعد از سخنان آقای کریشو در رابطه با تهدیدات تروریسم در اروپا و اینکه چه باید کرد، اقای رضا جبلی پشت تریبون قرار گرفت و گفت: من بعنوان یکی از اعضای سابق فرقه تروریستی مجاهدین که ۳۶ سال با آنها بوده ام می خواهم سئوال کنم چرا از همین پارلمان اروپا شروع نمی کنید؟ چرا که همین الآن که ما اینجا نشسته و در باره تروریسم … 

Self Sacrifice Struan Stevenson Rajavi terroristsBehind Struan Stevenson’s book “Self Sacrifice

لینک به منبع

دیدارها و سخنرانی افشاگرانۀ آقای رضا جبلی در کنفرانس مبارزه با تروریسم در پارلمان اروپا

امروز پنج شنبه ۱۸ آذرماه ۹۵ برابر با ۸ دسامبر۲۰۱۶ آقای رضا جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) به دعوت پارلمان اروپا در کنفرانس مبارزه با تروریسم که از ساعت ۹ صبح تا ساعت ۲ و نیم بعد از ظهر توسط گروه سوسیال دموکرات در بروکسل برگزار شد شرکت کرد

در این کنفرانس بزرگ تعداد زیادی از مقامات کشورها و نمایندگان پارلمان شرکت داشتند از جمله نایب رئیس گروه سوسیال دموکرات اقای ویکتور بوستنارو، آقای کنت فلکن اشتاین نماینده پارلمان اروپا از آلمان آقای ژیل کریشو هماهنگ کننده اتحادیه اروپا برای مبارزه با تروریسم و تعداد زیادی از نمایندگان دولت های مختلف.

بعد از سخنان آقای کریشو در رابطه با تهدیدات تروریسم در اروپا و اینکه چه باید کرد، اقای رضا جبلی پشت تریبون قرار گرفت و گفت: من بعنوان یکی از اعضای سابق فرقه تروریستی مجاهدین که ۳۶ سال با آنها بوده ام می خواهم سئوال کنم چرا از همین پارلمان اروپا شروع نمی کنید؟ چرا که همین الآن که ما اینجا نشسته و در باره تروریسم و چگونگی مبارزه با آن صحبت می کنیم فرقۀ تروریست رجوی معروف به سازمان مجاهدین خلق و رهبرش در سالن بغلی کنفرانس دفاع از حقوق بشر گذاشته اند در حالی که خودشان رسما اعلام کرده اند بین سالهای ۶۱ تا ۶۳ بیش از ۱۲۰۰۰ نفر را در ایران ترور کرده ایم.

صحنه ای از سخنرانی آقای رضا جبلی را در کلیپ کوتاه زیر ببینید:

https://youtu.be/KaWY8zoQ6gg

در ادامه بحث پرشوری ایجاد شد و حتی بعد از کنفرانس ادامه داشت و آقای جبلی در گفتگو با نماینده ها از تجربیات خودشان توضیحاتی دادند که به شدت مورد استقبال حاضرین قرار گرفت و قرار ملاقاتهایی از طرف نمایندگان پارلمان اروپا به ایشان داده شد.

آقای جبلی در ملاقات با نایب رئیس پارلمان الجزائر آقای زبار برابح که از شرکت کنندگان در کنفرانس بودند نقض فاحش حقوق بشر در فرقۀ رجوی را تشریح کردند که از طرف ایشان برای دیدار از الجزائر و گذاشتن تجربیات خود در اختیار پارلمان الجزائر دعوت بعمل آمد.

لازم به ذکر است در طی چند روز گذشته که به دعوت پارلمان اروپا آقای جبلی در چندین کنفرانس آن شرکت داشتند حضور نیروهای لباس شخصی و تروریست رجوی در اطراف پارلمان نظر ایشان را جلب کرده  و با شناختی که ایشان از فرقه دارند همانجا گفتند که امروز و فردا سر و کله مریم قجر در این پارلمان پیدا میشود تا در شوی این فرقه تحت عنوان حقوق بشر شرکت و سخنرانی کند و به دروغ اعلام کند که صاحب خون اعدام شدگان سال ۶۷ است.

مریم قجر البته بایستی پولهای ارباب سعودی خود را  برای مطرح کردن خود و فرقه اش که در حال فروپاشی می باشد خرج کند ولی کسی که در کشتار مردم و سربازان ایرانی و اکراد عراقی شرکت کرده و دستش به خون مجاهدین مخالف رهبری سازمان مجاهدین در قرارگاههای عراق که به دست شکنجه گران این فرقه بویژه در زندان قرارگاه اشرف کشته شدند آلوده است صلاحیت خونخواهی شهیدان و دم زدن از حقوق بشر را به هیچوجه ندارد. این مانند آن است که برادر داعشی مریم قجر ابوبکر البغدادی بیاید در پارلمان اروپا و از نقض حقوق بشر صحبت کند!!.

 فرقۀ تروریستی رجوی از ناقضان فاحش حقوق بشر است و کافیست نگاه کوتاهی به گزارشها و مقالات انبوه جداشدگان بیندازیم تا از موارد بسیار و شنیع  شکنجه جسمی و روانی و زندانی کردن و قتل اعضای ناراضی طی سالیان در اسارتگاه اشرف مطلع شویم جنایتهایی که ما آنها را با تمام وجودمان در طی حضورمان در قرارگاههای این فرقه لمس کردیم و برای همین است که رودرروی این جنایتکار وطن فروش ایستاده ایم و هرگز اجازه نخواهیم داد که از خون اعدام شدگان و شهدای مردم و جنبش آزادیخواهانۀ ایران که خودش نیز با عملکردها و سیاستهای خودمدارانه اش در ریختن خون آنان همدست جانیان می باشد برای مطرح کردن خودش و راضی کردن خاندان سلطنت سعودی و اربابان آمریکایی اش در تلاش برای حفظ بقایای تشکیلات آبروباخته اش بهره برداری کند و این ایستادگی تا کشاندن مریم قجر و فرقه تروریستی اش به دادگاه محاکمۀ جنایت کاران جنگی ادامه خواهد داشت.

متن صوتی و ویدئویی کنفرانس به زودی در یوتیوب منتشر خواهد شد.

رضا صادقی جلبی پارلمان اروپا علیه مجاهدین خلق فرقه رجوی

رضا صادقی جلبی پارلمان اروپا علیه مجاهدین خلق فرقه رجوی

رضا صادقی جلبی پارلمان اروپا علیه مجاهدین خلق فرقه رجوی

رضا صادقی جلبی پارلمان اروپا علیه مجاهدین خلق فرقه رجوی

reza_sadeghi_jabali_eup20165

(پایان)

***

ارتش خصوصی صدام در فرانسهآقای اولاند، با آرزوی این که فرانسه و هیچ جای جهان اسیر ناامنی و مورد باجخواهی تروریستها نگردد،

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27407

خاطراتی از عراق (۱۰): رجوی در نقش امام زمان!! 

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، هجدهم نوامبر ۲۰۱۶:… مسعود رجوی نشستهای درونی سازمان و مخصوصا نشستهای ایدئولوژیک را معمولا با آیه هایی از سوره مریم شروع میکرد و هر وقت به نام مریم می رسید با دو دست مریم قجر را نشان می داد و اینطور وانمود میکرد که کلمات در باره ایشان است! و بعد هم نوبت خانم مریم قجر می شد و خانم می فرمودند که مگر … 

جان بولتون مجاهدین خلق تروریسماول قرارشان بود که “مبارزه مسلحانه” شان علیه “امپریالیسم” باشد

لینک به منبع

خاطراتی از عراق (۱۰): رجوی در نقش امام زمان!!

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

مسعود رجوی نشستهای درونی سازمان و مخصوصا نشستهای ایدئولوژیک را معمولا با آیه هایی از سوره مریم شروع میکرد و هر وقت به نام مریم می رسید با دو دست مریم قجر را نشان می داد و اینطور وانمود میکرد که کلمات در باره ایشان است!

و بعد هم نوبت خانم مریم قجر می شد و خانم می فرمودند که مگر امام علی و امام حسین چه کار کرده اند که مسعود نکرده و حتی بیشتر از آنها برای مجاهدین و مردم ایران انجام داده و اقا مسعود هم بعد از اتمام صحبتهای خانم و نه در وسط آن و یا بخواهد حرفش را قطع کند ولی دقیقا آخر صحبت با حالت بسیار حق به جانب می فرمودند خواهر مریم استغفرالله! سوسک میشیم ها!!

انواع و اقسام نشستها و«بند های انقلاب» کم بود تازه با شارلاتان بازی و انواع خیمه شب بازی ها سعی در مغزشویی اسیران اشرفهم داشت.

بچه های جدید را که با انواع کلاهبرداریها به عراق و اشرف آورده بودند و هنوز در پذیرش بودند به نشست آوردند تا با آقا و خانم رجوی صحبت کنند. چند تن از آنها پشت بلندگو رفتند. اولین نفر  سلام کرد و گفت خیلی خوشحال است که امروز به این  نشست آمده. رجوی با اسم وی را مورد خطاب قرار داد که این فرد چنان شوکه شده بود که با لکنت زبان گفت اصلا باورش نمی شود که رجوی اسمش را می داند و رجوی دوباره او را با نام و نام فامیل خطاب کرد و گفت: من همه شمایان را می شناسم و این شمایان هستید که مرا نمی شناسید، و به این ترتیب چند نفر بعدی را هم با نامشان صدا کرد و Hنها هم که اصلا باورشان نمی شد چنان شوق کرده بودند که سر از پا نمی شناختند.

البته رجوی همیشه به همین شکل عمل میکرد بطوریکه برخی افراد قدیمی تر وی را امام زمان می دانستند و برخی هم  فکر می کردند برادر مسعود مرحوم از نظر ذهنی استثنا هستند.

البته من خودم هم که اولین بار در نشست جمعی رجوی پشت بلندگو رفتم و او مرا با اسم و نام فامیلم صدایم کرد اول تعجب کردم ولی بعد فکر کردم که خوب برادر مسعود رهبر عقیدتی است و این طبیعی است که همه ما را به اسم بشناسد.

ولی این نقش امام بازی کردن و نمایش علم غیب داشتن هیچ ربطی به داشتن ذهن قوی و رهبر عقیدتی بودن نداشت  بلکه ماجرا از این قرار بود که برایتان می نویسم:

در سالن نشست اشرف و هم در سالن نشست قرارگاه باقرزاده در سمت چپ سالن از روبرو و راست سالن از روی سن اگر حساب کنیم در طبقه دوم سالن یک اطاق فرمان ساخته شده بود بطوریکه از پایین اصلا پیدا نبود ولی از بالا دقیقا به سالن اشراف کامل داشت. خواهران مسئول پرسنلی هر یک از قرارگاهها و یکانها که به اقتضای کارشان همۀ افراد مقر و یکان خودشان را  می شناختند و از زندگینامه و گذشته و وضعیت خانوادگی آنها اطلاع داشتند موقع نشست در آن اتاق فرمان مستقر می شدند و زیر میز رجوی هم یک مانیتور وجود داشت که هر کس می رفت پشت بلندگو این خواهران پرسنلی تمام اطلاعات مربوط به او را برای جناب امام زمان!! تایپ میکردند.

شاید خنده دار باشد ولی به جز تعداد اندکی هیچکس نه خبر داشت نه فکرش را میکرد که ولی فقیه یا امام مسعود برای اغفال مجاهدین دست به این چنین کارهایی بزند ولی از آنجایکه نشستهای امام زمان بتنهایی کارساز نبود می بایستی با این شارلاتان بازیها بطور عملی هم امام بودنش را اثبات میکرد و و وانمود می کرد که با وحی و ماوراء الطبیعه در ارتباط است.

سازمان محمد حنیف که سرلوحه اش فدا و صداقت بود و مجاهد در آن می بایستی با آگاهی و آزادی کامل بازوی پر اقتدار خلق قهرمان باشد با این شیوه ها و سیاستهای رجوی به انحطاط کشانده شد و به یک فرقۀ مذهبی ارتجاعی تبدیل شد و اعضایش به اسارت و برده گی فکری کشانده شدند و در نهایت هم به مزدور وهابیون و جانیان عربستان و جنایتکارترین جناحها و مقامات آمریکا تبدیل شدند.

نقش امام زمان و مریم مقدس را بازی کردن در عراق و اشرف برای بیش از سی سال نه برای سازمان مجاهدین و نه حتی شخص خود رجوی حاصلی به ارمغان نیاورد ولی اگر رجوی اجازه داده بودی در این سی و چند سال که در عراق بودیم بجای این شعبده بازیها به دانشگاه می رفتیم لااقل اکنون چند هزار دکتر و مهندس و متخصص تحویل جامعه می داد نه  مجاهدینی که  حتی عربی هم بلد نیستند صحبت کنند!!

 راستی جناب رجوی!  چرا اجازه نمی دادی؟

رضا جبلی – اروپا

۱۸ نوامبر ۲۰۱۶

۲۸ آبان ۱۳۹۵

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27019

خاطراتی از عراق (۹) – ماجرای جلسۀ مهدی سامع در آمریکا و توهینهای رجوی 

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، پنجم اکتبر ۲۰۱۶:…  بعد رجوی خطاب به من گفت: «رضا صادقی من خودم گفتم کسی در مراسم دوزاری! سامع شرکت نکند تا بفهمد بدون مجاهدین اشلش همان لیوانهای یکبار مصرف و فلاکس چایی است!… این آقا مهدی فکر کرده بود که علی آباد هم دهیه! خونش را ما مجاهدین بایستی بدهیم و پزش را این آقا با سازمان ۲ نفریش! بله بله غلط می کند بدون اجازۀ خواهر مریم شما جلسه بگذارد! حالا در دیزی بازه حیای گربه کجا … 

آقای رجوی کجای معادله سرنگونی ایستاده؟

لینک به منبع

خاطراتی از عراق (۹)

ماجرای جلسۀ مهدی سامع در آمریکا و توهینهای رجوی به او و دیگر شورایی ها

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

در عراق، ما معمولا و نسبت به شرایط سازمان و مخصوصا وضعیت تشکیلاتی نفرات هر سال ۲ تا ۳ نشست با خود رجوی داشتیم که بعضی مواقع نشست تا ۲ ماه هم طول می کشید.

رجوی خودش شخصا نشستها را از قبل بر اساس مشکلات تشکیلاتی و گزارشهایی که فرماندهان به او منتقل میکردند طراحی میکرد.

او در یکی از این نشستها در رابطه با گزارشی که من در رابطه با جلسه آقای سامع در لوس انجلس در سال ۱۹۹۶ یا ۱۹۹۷ نوشته بودم صحبت کرد.

جریان از این قرار بود که روزی در آن سال که من در لوس انجلس بودم گلناز جواهری که در آنزمان  مسئول ال ای (امور لوس آنجلس) بود مرا صدا کرد و گفت فردا بایستی با هم به جلسه مهدی سامع که در دانشگاه برگزار میشود برویم.

از آنجائیکه همیشه هر وقت جلسه ای داشتیم از مدتی قبل بسیج نیرویی بود و شروع به حتی آوردن نفرات از کانادا می کردیم و در بعضی مواقع مانند کنسرت خانم مرضیه حتی ار اروپا نیرو می آوردیم از اینکه این بار هیچ کاری انجام نداده بودیم تعجب کردم و به او گفتم پس چرا بسیج  نیرویی نمی کنیم و اصلا وقت و انرژی برای این جلسه نمی گذاریم. گلناز جواهری در جواب من گفت: از فرانسه دستور تشکیلاتی داده شده که چون آقای سامع با سازمان هماهنگی نکرده و خودش به صورت خودسرانه! جلسه گذاشته لذا به کسی نمی گوییم و فقط ما دو نفر شرکت می کنیم.

فردا همراه با «خواهر گلناز» در جلسه شرکت کردیم که البته تعداد معدودی آمده بودند و در بیرون سالن یک سری لیوان یکبار مصرف و چایی گذاشته بودند که اصلا بهیچ وجه در اشل مراسم های ما نبود و بسیار ساده و دانشجویی برگزار شد البته دو نفر از طرفداران اشرف دهقان هم در جلسه بودند که کمی موجب تشنج در جلسه شدند.

به هرحال من از این تنظیم رابطه بشدت متناقض شده بودم که چرا بایستی این جلسه به این شکل برگزار میشد ومگر آقای سامع عضو شورا نیست؟ و چه فرقی با دیگران دارد؟ و در گزارشی همه این موارد را نوشتم.

بعد از چند سال که از این جریان گذشته بود رجوی در یک نشست عمومی اعضا در عراق مرا صدا کرد و در مورد جلسۀ مهدی سامع در لوس آنجلس پرسید که همان حرفها را زدم و جناب رجوی شروع به صحبت کرد.

گفت: «این شورایی ها که فقط اسم هستند و ما انها را بادشان کردیم مثلا این سازمان چریکهای فدایی خلق ایران(با حالت تمسخر) که چند نفر باید اسمش را حمل کنند فقط سامع و زنش است! دو نفر کادر مرکزی هم دارند که با زنانشان در لوس انجلس مشغول گشت و گذارند! زن سامع هم  در رو در بایستی گیر کرده وگرنه مجاهد شده بود و تازه عاشق خواهر مریم شماست!!».

بعد رجوی خطاب به من گفت: «رضا صادقی من خودم گفتم کسی در مراسم دوزاری! سامع شرکت نکند تا بفهمد بدون مجاهدین اشلش همان لیوانهای یکبار مصرف و فلاکس چایی است!… این آقا مهدی فکر کرده بود که علی آباد هم دهیه! خونش را ما مجاهدین بایستی بدهیم و پزش را این آقا با سازمان ۲ نفریش! بله بله غلط می کند بدون اجازۀ خواهر مریم شما جلسه بگذارد! حالا در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟!!… اینها نظامی که نیستند یعنی نیرویی ندارند و از نظر سیاسی هم البته وضعشان بدتر است… همین چند وقت پیش به این مهدی سامع گفتم بابا این شعار مرگ بر امپریالیسم به سر کردگی امپریالیسم امریکا را بردارید از این نشریه تان که اول قبول نمی کرد و می گفت این شعار نیست اعتقاد است بالاخره دو تا اوردنگی زدم بهش؛ گفت چشم برمی دارم»!!.

جناب آقای مهدی سامع،

این حرفها دقیقا صحبتهای شخص رجوی در بارۀ شما بود و البته ایشان در نشستهای مختلف تقریبا همه اعضای غیر مجاهد شورا را با رکیک ترین کلمات مورد فحاشی قرار می داد که قبلا در مورد خانم و آقای متین دفتری این موضوع را نوشته ام و چند مورد دیگر را هم که شخصا حضور داشتم در آینده خواهم نوشت.

جناب سامع اگر این نوشته را خواندید می توانید در رابطه با من از یکی از رفقای خودتان که در زندان قزلحصار با هم بودیم سؤال کنید. امیر را می گویم که اهل شمال است و سال ۶۵ در پاکستان منتظر بود که توسط شما و با هماهنگی مجاهدین به فرانسه بیاید.

رضا صادقی جبلی

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26951

خاطراتی از عراق (۸) – سؤالهای پسر رجوی و جام زهر خروج از عراق 

 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و نهم سپتامبر ۲۰۱۶:…  بالاخره بعد از سی سال پروندۀ سازمان مجاهدین و به اصطلاح ارتش آزادیبخش ملی ایران! در عراق بسته شد و رجوی جام زهر خروج از عراق را در نهانگاه غیبت کبری و همیشگی اش سرکشید یعنی جام زهر عقب نشینی از «جوار خاک میهن» و «خاک مقدس عراق و پناهندگی به امام حسین و حضرت عباس» (به قول خودش) به خاک «بورژوازی» اروپا!. از فردای سی خرداد ۶۰ و اعلام جنگ مسلحانه تا همین … 

از قلاده های طلائی صدام تا قلاده های چرمی تل آویو

لینک به منبع

خاطراتی از عراق (۸)

سؤالهای پسر رجوی و جام زهر خروج از عراق

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

بالاخره بعد از سی سال پروندۀ سازمان مجاهدین و به اصطلاح ارتش آزادیبخش ملی ایران! در عراق بسته شد و رجوی جام زهر خروج از عراق را در نهانگاه غیبت کبری و همیشگی اش سرکشید یعنی جام زهر عقب نشینی از «جوار خاک میهن» و «خاک مقدس عراق و پناهندگی به امام حسین و حضرت عباس» (به قول خودش) به خاک «بورژوازی» اروپا!.

از فردای سی خرداد ۶۰ و اعلام جنگ مسلحانه تا همین امروز هر آنچه رجوی گفت و تحلیل کرد نه تنها واقعیت نداشته و آنچه می گفت روی نداد بلکه ۱۸۰ درجه عکس آن به وقوع پیوسته است.

همگی به یاد داریم که در سال ۶۰ یعنی ۳۵ سال پیش می گفت حداکثر ۶ ماهه رژیم را سرنگون خواهیم کرد! حال، تاریخ و تکامل را بنگر که با  رجوی چه کرد. اول غایب شد آنهم نه یک روز و یک ماه بلکه ۱۳ سال و بعد هم توسط وحشی ترین و جانی ترین آدم نما و رژیم ضد ایرانی یعنی آل سعود «مرحوم» اعلام شد.

در تمام این سالها در عراق رجوی از سرنگونی رژیم توسط جنگ آزادیبخش نوین صحبت میکرد و تحلیل های عجیب و غریب و تابلوهای اجغ وجغی ترسیم می کرد که جز توهم و خود بزرگ بینی چیزی نبودند.

 بعد از ازدواج با مریم قجر و به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک هر چند وقت یک «بند» به اصطلاح «انقلاب مریم» را اختراع میکرد و نشستهای طولانی و اجباری برای ورود به آن می گذاشت. حالا یا مجاهد باید خودش  وارد شود یا به قول آقا «جمع» به زور واردش میکند و او را به اصطلاح ساختگی خودش «می انقلاباند»!!. باور کنید این «بند»ها پایان هم نداشت و برای ما که آنجا بودیم بعد از مدتی به یک شکنجه شدید روحی و بعد هم برای کسانی که خودشان به اصطلاح وارد این «انقلاب» نمی شدند شکنجۀ فیزیکی هم بود که سالیان ادامه داشت. البته ما در ابتدا با اعتقاد وصف ناپذیری از آنجایکه کلا با جهان بیرون قطع شده بودیم تصور میکردیم که این واقعا بهای ازادی خلق قهرمان ایران است!! و ما بعنوان فرزندان این مرز و بوم بایستی با ورود به «انقلاب مریم»! به عهد خود با آنها وفا کنیم!! و به قول رجوی باید «مریمی»! بشویم یعنی مثل همسر حضرت ایشان و به آن اندازه به او عشق بورزیم!! تا رژیم سرنگون شود و مردم ایران آزاد شوند!!! ولی آیا واقعا این تحلیلها و استراتژی و «ایدئولوژی» درست و واقعی بود که بعد از سی سال و سی و پنج سال نتیجه اش این شد؟

انهمه ترور و بمب گذاری و کشته شدن هزارها انسان و …… ورود به عراق و پیمان برادری رجوی و صدام این ضد ایرانی جانی هم یکی دیگر از لکه های ننگ بر پیشانی رجوی بود و مهمتر اینکه رجوی پیام داد که اشرف مرز سرخ است و بایستی تا شهید شدن تمامی مجاهدین بر سر آن بایستیم چون خروج از اشرف و عراق خواست رژیم است و این یعنی نابودی مجاهدین.

این مرز سرخ بودن اشرف برای بسیاری از ما مایۀ شگفتی بود که با تمام صحبتهای قبلی رجوی در تضاد بود. یادم است در یکی از نشستها رجوی یکی از دلایل ضربه خوردن حزب دموکرات کردستان و کلا جنبشهای منطقه ای را چسبیدن به زمین می دانست و اینکه همه چیزشان را از عشیره و زمین میگیرند و  با ترک آن جنبش هم از بین می رود. البته رجوی این را نمی گفت که انها لااقل در زمین و کشور خود بودند ولی این چه ربطی به زمین وکشور عراق دارد؟!. اشرف اسمش ایرانی بود ولی خاکش عراقی!.

حتی مصطفی (محمد) رجوی فرزند مسعود رجوی هم در نشستی بلند شد و این سئوال را مطرح کرد که چرا بایستی خاک عراق برای ما مرز سرخ باشد و آیا معنی مرز سرخ را می فهمید؟ و گفت: «اگر دولت عراق یا آمریکا از ما خواست اینجا را ترک کنیم آیا بایستی با انها وارد جنگ شویم؟ چون این معنی مرز سرخ است و اگر جواب مثبت است چرا سلاح هایمان را تحویل دادیم؟ و الآن چگونه بایستی از این مرز سرخ حفاظت کنیم؟ و مهمتر اینکه مگر همیشه نمی گفتید سلاح مجاهد مرز سرخ است؟ و ادامه داد به نظر من این یعنی خودکشی جمعی و من این را قبول ندارم»!…

در تمام مدتی که محمد صحبت می کرد سکوتی عجیب در سالن برقرار بود و مژگان پارسایی و صدیقه حسینی هم زبانشان بند آمده بود چرا که وی درست می گفت و این حرف او در ذهن همه بود ولی کسی جرأت نمی کرد آن را به زبان بیاورد.

 رجوی همیشه بقیه اپوزیسیون ایرانی را اینچنین مورد خطاب قرار می داد: این به اصطلاح اپوزیسیون دکه و دکانی بیش نیست که چند ساعت در روز یک سری پای منقل در خارجه می نشینند و پز ضد رژیم می دهند و کسی که سلاح نداشته باشد و در کنار مرزهای ایران نباشد که نمی تواند رژیم سرنگون کند و فقط مزخرفات تحویل هم می دهند تا پیر و پاتال شوند و همانجا در خارج هم بمیرند و دفن شوند!.

خوب، ولی الآن اپوزیسیون واقعی یعنی جناب رجوی و فرقه اش که قرار بود «آتشها بر فراز کوهستانها» بیفروزد و از خاک عراق و به اصطلاح او «منطقۀ مرزی» و «جوار خاک میهن» (برای پرهیز از به کار بردن کلمۀ عراق که به قول خودش نزد ایرانیان جزام بود) رژیم را سرنگون کند و این همه سالیان تکرار می کرد: «چو اشرف نباشد تن من مباد»! و«اشرف وطن ما است»! و«اشرف خودش یک دولت مستقل در استان دیالی عراق است»!!! کجاست؟ و کجا قرار دارد؟ آن هم بعد از به کشتن دادن این همه انسان بی گناه و بی سلاح!…

البته این شکست آشکار استراتژی و خط و شعار اصلی، بنا به ادعا و عادت همیشگی رجوی «پیروزی بزرگ»! و بلکه «بزرگترین پیروزی»!!! دیگری! در مقابل رژیم محسوب می شود! مانند بقیه «پیروزیها»!! یی که رجوی از سی خرداد به بعد همیشه اعلام کرده! که همه اش ابراز خوشحالی از این بوده و می باشد که رجوی دستگیر نشده و رژیم نتوانسته او و دیگر سران فرقه اش را گیر بیاورد و بکشد!! عجب «پیروزی» وخوشحالی چون سرنگون نشدیم!! دوستان همه یادشان هست که رجوی چقدر خودش برای توجیه ولاپوشانی شکست عملیات فروغ و دادن آنهمه تلفات سنگین و منحرف کردن اذهان از این شکست از همین ترم استفاده می کرد و می گفت: «اینهمه جنجالی که رسانه های رژیم مبنی بر پیروزی نیروهای سپاه و بسیجش بر ما راه انداخته در حقیقت ابراز خوشحالی از این است که سرنگون نشده اند»!!! حال باید گفت حضرات! آیا یاوه سرایی «بزرگترین پیروزی» شما نیز که «رژیم نتوانست همۀ ما را در لیبرتی بکشد» در حقیقت از نوع همان «ابراز خوشحالی» رژیم نیست؟ با این تفاوت که رژیم آن موقع واقعا بر ما پیروز شد و ما شکست خوردیم چون استراتژی عملیات رسیدن به تهران بود که وقتی استراتژی محقق نشد این را می گویند «شکست» و اصلا تعریف شکست همین است یعنی محقق نشدن استراتژی تعیین شده؛ ولی اگر استراتژی تعیین شدۀ رژیم کشتن همۀ شما در لیبرتی می بود چرا سفیر رژیم از قبل اعلام کرد که تا ۴۵ روز دیگر لیبرتی تخلیه می شود؟

 این طبل و شیپورهای «پیروزی» را در مثلهای شیرین فارسی می گویند آواز خواندن در تاریکی یا فرافکنی و با سیلی صورت زرد و رنگ باخته را سرخ نگه داشتن!…

*** 

سران عربستان سعود و وهابیت مسعود خدابندهIf you thought Iran’s mullahs were bad, try Saudi’s Wahhabis

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26815

خاطراتی از عراق (۷) – رجوی و شکار جوانان و برخورد دو گانه با اسرائیل و آمریکا

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، پانزدهم سپتامبر ۲۰۱۶:…  حمید گفت: برادر مسعود!… من در ترکیه به سفارت اسرائیل مراجعه کردم برای گرفتن پاسپورت. در این لحظه رجوی حرف او را قطع کرد و گفت: رفتی سفارت اسرائیل؟!! پیف پیف!! و بینی اش را گرفت و چندین بار تکرار کرد: اه اه چه بوی کثیف و متعفنی میاد!!و ادامه داد: ما روزی برای کشتن همین نجاستها به فلسطین رفتیم! حالا تو برای گرفتن پاسپورت به این سفارت نجس و کثیف رفتی؟! … 

لینک به منبع

خاطراتی از عراق (۷)

رجوی و شکار جوانان و برخورد دو گانه با اسرائیل و آمریکا

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

بعداز بازگشت مریم به عراق و اعلام فاز سرنگونی! بسج نیرویی و اعزام نیرو به عراق در دستور کار رجوی قرار گرفت.

یکی از ناجوانمردانه ترین شیوه‌های نیرو گیری سازمان در ترکیه، پاکستان و امارات انجام شد بدینگونه که ایرانیانی را که سیاسی هم نبودند و اکثرا برای امرار معاش و کار از ایران خارج شده بودند شکار می‌کرد و با وعده کار در کارخانه های آلمان این جوانان بی خبر را به عراق اعزام میکرد به این عنوان که آنها را از آنجا به اروپا خواهد فرستاد ولی در عراق به آن‌ها گفته میشد که بایستی ۲ سال اینجا در قرارگاههای سازمان مجاهدین خدمت سربازی کنند و در جواب آن‌هایی که می‌گفتند ما سربازی رفته ایم و کارت پایان خدمتهمداریمگفته میشد: خوب، شما به رژیم و آخوندها خدمت کرده اید ولی اکنون بایستی برای آزادی مردمتان ۲ سال خدمت سربازی انجام بدهید.

حمید کریمی یکی از همین جوانانی بود که در ترکیه به تور سازمان مجاهدین افتاد. جوانی فوتبالیست که برای کار و زندگی بهتر از کشور خارج شده بود.

در یکی از نشستهای رجوی حمید کریمی پشت میکرفون رفت و با رجوی صحبت کرد. البته رجوی اجازه نداد که همۀ حرفهایش را بزند ولی بهرحال گوشه ای از چگونگی آوردنش به عراق را شرح داد.

حمید گفت: برادر مسعود!… من در ترکیه به سفارت اسرائیل مراجعه کردم برای گرفتن پاسپورت. در این لحظه رجوی حرف او را قطع کرد و گفت: رفتی سفارت اسرائیل؟!! پیف پیف!! و بینی اش را گرفت و چندین بار تکرار کرد: اه اه چه بوی کثیف و متعفنی میاد!!و ادامه داد: ما روزی برای کشتن همین نجاستها به فلسطین رفتیم! حالا تو برای گرفتن پاسپورت به این سفارت نجس و کثیف رفتی؟! پاسپورت اخوندها هزار بار بهتر از پاسپورت این جانیان حرمزاده است!

حمید که بشدت جا خورده بود گفت: برادر! من چاره‌ای نداشتم و از آنجائیکه هیچ راهی برای خروج از ترکیه و رفتن به اروپا پیش پایم نبود برای کمک گرفتن به آنجا رفتم چون شنیده بودم که اسرائیل به ایرانیها کمک می‌کند.

رجوی سیگارش را با قیچی کوچکی که همیشه با خود داشت نصف کرد و با زدن پفی به آن گفت: «ما مجاهدین راه مبارزه جدی و واقعی با اسرائیلیها را به خوبی بلد هستیم و اگر از همان سال ۵۷ قدرت را گرفته بودیم به اتفاق برادرانمان در جنبش فتح اکنون بجای اسرائیل که یک کشور جعلی است فلسطین در نقشه می بود و گرنه تا این رژیم سرکار باشد اسرائیل امن و امان است و حرفهای ضد اسرائیلی آخوندها مزخرفی بیش نیست… ما مجاهدین صبوریم مانند مولایمان علی، ولی هرگز سرسوزنی از اعتقاداتمان کوتاه نخواهیم آمد و گرفتن انتقام برادران شهیدمان مخصوصا ابوجهاد سوگندی است که به آن عمل خواهیم کرد و انتقام خون وی را از جانیان جوهود خواهیم گرفت… از اولین ماموریت های شمایان زادگان مریم پاک رهایی بعد از سرنگونی به دست آوردن بمب اتمی است… چرا که در دنیای امروز امپریالیستهای جنایتکار به سرکردگی آمریکا فقط زبان زور را می فهمند و وقتی همه در اطراف ایران بمب اتمی دارند مثل پاکستان زپرتی و جوهودها چرا ما که بزرگترین کشور منطقه هستیم نباید داشته باشیم».

در اینجا صحبتهای طولانی در رابطه با جنبش فلسطین و خیانت عرفات در خارج شدن از لبنان کرد که از حوصله این مقاله خارج است.

یک بار هم وقتی در نشستی در اشرف در دهۀ هفتاد مسعود رجوی خبر از فرار عده ای از اشرف و رفتن آنها به اسرائیل از طریق اردن را داد گفت: «مجاهد می رود به اسرائیل پناهنده می شود؟ اگر می رفتند ایران و با جر ثقیل اعدام می شدند بهتر از این بود که به اسرائیل می رفتند!!…».

در آخرهای نشستهای شهریور سال ۸۰ در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد موسوم به نشستهای طعمه که در آن محاکمۀ پنجاه نفر از جمله شادروان فرمانده فتح الله (مهدی افتخاری) صورت گرفت، جنایت ۱۱ سپتامبر روی داد. از فردای آن روز تا روز ۱۴ سپتامبر به مدت سه روز که همه مان به جز افراد جدید و به جز رده های پایین همۀ اعضا بودیم که حدود دو هزار نفر برآورد می شد هر روز به دستور شخص رجوی که روی سن با مریم می نشستند چندین بار پیاپی فیلم زدن هواپیماها به برجهای دوقلو را که از تلویزیونها ضبط کرده بودند روی پردۀ بزرگ روبروی سالن پخش می کردند و هر بار دست زدن و سوت زدن و هورا بود که گوشها را کر می کرد. آقای رجوی نه تنها مخالفت نمی کرد با این شور و حالها و دست افشانی ها بلکه وقتی جمعیت ساکت شدند عین حمله اش را من که در آن نشست بودم و متآسفانه همۀ فیلمهای ضبط شده اش را بعد از مسلم شدن حملۀ آمریکایی ها از بین بردند در ذهنم ضبط کرده ام که گفت: بنازم به این اسلام که در برداشت ارتجاعی اش چنین غوغایی می کند ببینید اگر اسلام انقلابی (مجاهدین) وارد بشود چه می کند؟ که باز جمعیت دست زدند و سوت و… مریم خانم هم کلی به حرفهای برادر مسعود به به و چه چه گفت که بله اینها که می بینی انقلاب کرده اند نشان می دهند اگر وارد بشوند چگونه دست اینها را می بندند و…

جناب رجوی در آنزمان اینچنین صحبت میکرد که البته قابل فهم هم است که چرا آن موقع به پشتیبانی از اربابش صدام و برای راضی کردن وی حاضر به هر کاری بود و اینچنین در باره یک ملت صحبت میکرد. بایستی توجه داشته باشید که جناب رجوی نه تنها در باره دولت بلکه با نژاد پرستی تمام علیه ملت یهود این حرفهای سخیف را می زد و در همان حال عربها را هم مسخره می کرد و به نیروهای عراقی «وحوش» می گفتدر حالی که مردم ایران هیچ مشکلی نه با مردم اسرائیل و نه با ملتهای عرب ندارند.

این حرفهای رجوی قابل توجه کسانی است که فکر می‌کنند با کمک کردن به این جانیان داعشی و رجوی می توانند باعث امنیت و آسایش خود شوند. تجربه نشان داده که این توهمی بیش نیست و مخصوصا جانی و وطن فروشی مثل رجوی هیچ جایی برای انسانیت در قلب و روح پلیدش وجود ندارد که اگر داشت ما که فدائیانش بودیم بعد از سی سال هرگز اینقدر تف و لعنتش نمی کردیم.

دولتها و سیاستمداران می‌آیند و می‌روند ولی ملت‌ها همیشه خواهند ماند. پس بجای سرمایه‌گذاری

روی جانیانی مثل رجوی بهتر است روی دوستی ملت‌ها سرمایه گذاری شود تا لااقل نسل آینده و فرزندانمان مانند نسل ما نابود نشوند و در آسایش و صلح و آزادی زندگی کنند.

باید دانست که اینها حرفهای درون تشکیلاتی رجوی بود تا به فریب خوردگانش و اسیران فرقه اش بگوید ما روی همان شعارهای اولیه قبل از انقلاب خودمان هستیم در حالیکه در بیرون تشکیلات با هر ناکسی و شیطان بزرگ و کوچکی و در رأس همه شان هم آمریکا و اسرائیل تا انواع خودفروشی و وطن فروشی و جاسوسی و مزدوری و همکاری آشکار و پنهان می رود که نمونه های فراوانش را در دستگیری نمایشی یکی از مسئولان فرقه در اسرائیل و استفاده از ماهواره های جاسوسی اسرائیل در به اصطلاح افشاگریهای هسته ای اش و دریوزگی در کنگرۀ آمریکا و خرید لابی با دلارهای نفتی صدامی از میان مقامات سابق و لاحق همان «امپریالیستها» و دعوت از جانی ترین چهره های ارتش و اطلاعات آمریکا برای سخنرانی در برنامه های مریم قجر وو… می توان دید.

حمید کریمی هنوز در لیبرتی است و امیدوارم یک روز بعد از رها شدن از فرقه و رسیدن به دنیای آزاد با زبان خودش هر آنچه رجوی بر سرش آورده را بگوید.

به امید آزادی و رهایی همۀ اسیران فرقۀ رجوی.

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26650

خاطراتی دردناک از عراق (۶) – کتک زدن فرمانده جلوی جمع به اتهام رابطۀ جنسی 

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، چهارم سپتامبر ۲۰۱۶:… از آنجاییکه نصرالله هنوز در تشکیلات سازمان مجاهدین و در زندان لیبرتی بغداد در اسارت این فرقه می باشد بیشتر از این نمی نویسم و تنها این را می گویم که این رفتار نوچه های رجوی با او چیزی جز یک تسویه حساب با او نبود. ما که ماهها از صبح تا شب با نصرالله بودیم هر گز از نصرالله کوچکترین اشعه به اصطلاح غیر اخلاقی ندیدیم بلکه برعکس نگاه نصرالله به فردین بجز نگاه پاک پدرانه نبود. از این … 

یاسر عزتییاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

 نامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

لینک به منبع

خاطراتی دردناک از عراق (۶)

کتک زدن فرمانده جلوی جمع مجاهدین به اتهام رابطۀ جنسی

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

فرمانده نصرالله مجیدیاز فرماندهان قدیمی سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) است که در دهها عملیات نظامی مخصوصاً درکردستان شرکت داشته است. او از ریشۀ ترک و لر و یا به اصطلاح لک می باشد و در سن جوانی به سازمان پیوسته است. او با چهرۀ سفید و موهای زرد از فرماندهان ورزیده و بسیار جدی و در عین حال فردی بسیار ساده و غیر سیاسی بنطر می‌رسید. با وجودیکه سالها در قرارگاه همایون (از قرارگاههای سازمان مجاهدین در جنوب عراق) با هم بودیم ولی هیچ وقت بیاد ندارم در نشستهای سیاسی صحبت کرده باشد. البته بایستی بگویم که اکثر بچه‌های سازمان که در فاز سیاسی و در میز کتاب و بحث‌های آن زمان شرکت می کردند و یا هنوز با سازمان رابطه نداشتند بلحاظ سیاسی و حتی شناختی از تاریخچه سازمان بی اطلاع بوده و در مواردی اصلاً شناختی نداشتند و این در بحث‌های سیاسی بخوبی قابل تشخیص بود.

با روی کار آمدن دولت خاتمی و تحلیل رجوی مبنی بر اینکه وی جام زهر و نه جرعۀ حیات برای رژیم می باشد و رژیم تا قبل از پایان دورۀ اول ریاست جمهوری خاتمی سرنگون می‌شود، همانطوریکه در نوشته قبلی توضیح دادم تیم های عملیاتی سازماندهی شدند.

در قرارگاه ما یعنی قرارگاه همایون هم مثل همۀ قرارگاه های سازمان در عراق انواع و اقسام کلاسها شروع شد که از جملۀ آنها کلاسهایی برای شناختن جامعۀ ایران بود زیرا بسیاری از ما سالها از ایران دور بودیم و حتی طرز صحبت کردنمان هم با جامعه عادی ایران تفاوت داشت. این کلاسها عبارت بودند از شهر شناسی، نقشه خوانی شهری، شناخت لباسهای پلیس، و نیروهای امنیتی و فرهنگ صحبت کردن و …تا افراد موقع اعزام برای انجام عملیات نظامی و ترور و انفجار در داخل ایران شناخته نشوند و گیر نیفتند.

نصرالله مجیدی و من و جوانی ۱۹ ساله بنام فردین با هم در این کلاسها بودیم. نصر الله و فردین معمولا در نشستها صحبت نمی کردند و یا به اصطلاح سازمانی «موضع» نمی گرفتند. تعریف «موضع گرفتن» در نشستهای سازمان مجاهدین «صحبت کردن در اثبات یا تأیید حرف مسئول نشست و حرفهای دیگران» بود.

در همۀ نشستهای تشکیلاتی با هر موضوعی اعم از سیاسی یا به اصطلاح ایدئولوژیکی و انتقادی و… افراد باید در جهت به اصطلاح «اثبات» یعنی تأیید حرفهای مسئول نشست اعم از خود رجوی یا هر یک از مسئولان یعنی همان سخنران جلسه و حرفهای دیگران صحبت می کردند و به اصطلاح «موضع» می گرفتند و چون هرگز در تشکیلات مجاهدین موضع منفی یا مخالف معنی نداشت و کسی جرأت نمی کرد که موضع منفی بگیرد یا به عنوان مخالف صحبت کند، لذا سکوت و صحبت نکردن در نشستها و از جمله نشستهای انتقادی بویژه اگر موارد زیاد و دائمی می شد فرد مربوطه به عنوان مخالف و مشکوک یا مسأله دار تلقی می گشت و ضمن انتقاد همیشه به او که «او در نشستها ساکت است» و«موضع نمی گیرد» به بهانه ها و با زدن برچسبهایی مختلف از جمله جنسی و «مشکل جنسی داشتن» او را در نشستهای موسوم به «عملیات جاری» و بویژه در نشستهای موسوم به «دیگ» یا «جانبی» مورد انواع تهمتها و ناسزاها و توهینها و ضرب و شتمها قرار می دادند.

فردین جوانی تقریباً شبیه به جوانی‌های نصرالله بود و خود نصر الله می‌گفت فردین را که می‌بینم یاد جوانیهای خودم می‌افتم. جالب این بود که فردین هم ریشه کردی و لری داشت.

نصرالله فرمانده یکان فردین بود و با هم رابطۀ بسیار خوبی داشتند و در کلاسها هم فردین از آنجاییکه هم جوان بود و هم به تازگی از دبیرستان آمده و ذهنش خوب کار میکرد در بیشتر کلاسها به ما کمک میکرد و در چند ماهی که با هم بودیم من هم با فردین صمیمی شدم.

این رابطۀ خوب همیشه ادامه داشت. هر چند من در یکان آن‌ها نبودم تا مدتها بعد یک شب در بنگالی (کانکسی) در آخرین نقطه شرقی قرارگاه به دور از سالنهای غذاخوری و آسایشگاها نشستی با حضور فرمانده قرارگاه و افراد با رده های ما یعنی رده بالا و قدیمی سازمان گذاشته شد.

نشست که شروع شد با کمال تعجب دیدم معاون فرمانده قرارگاه ما محمود عطایی (از مسئولان و فرماندهان قدیمی سازمان مجاهدین و معروف به برادر حمید که بعدها معاون بخش اطلاعات و امنیت شد) بعد از چند دقیقه نصرالله را صدا کرد و گفت: «ببین، نصر الله، هر آنچه هست را خودت با زبان خوش بگو وگرنه بچه‌ها تکه پاره ات میکنند»!!.

فرمانده نصرالله متهم به داشتن رابطۀ جنسی با فردین شده بود که تهمت ناجوانمردانه ای بیش نبود.

نصرالله با نگاهی جدی و سکوتی معنی دار و بهت زده به محمود عطائی (حمید) خیره شده بود ولی نه او و نه هیچیک از افراد نشست مستقیم در چشمش نگاه نمیکردند. حمید طبق معمول با تحریک فرماندهانی که همیشه در حسرت و حسد عملیاتهای نصرالله بودند اینک حربه ای یافته بود تا هر آنچه را که در خور خود و همپالگیهایش بود به نصرالله نسبت دهد. به ناگهان و در میان سکوت و بهت زدگی نصر الله، حمید و تعدادی از فرماندهان یکانها به طرف نصر الله حمله ور شده و سر و صورت او را به زیر بارانی از آب دهان و مشت و لگد گرفتند.

بعد هم فردین را آوردند و جلوی جمع با تهدید از او خواستند که به رابطۀ جنسی موهوم نصر الله با او اعتراف کند! ولی فردین که به شدت تحقیر شده و روانش و شخصیتش خرد شده بود همه این حرفها را تکذیب کرد و گفت همیشه احساس میکرده که نصرالله مثل برادر بزرگترش است و بعضی مواقع هم او را مانند پدر خودش تصور می کرد.

اینجا حضرات فدائیان رجوی حاضر در نشست با فحش و ناسزا به فردین گفتند: « به به چه حرفها!! چشممان روشن!! مگر از کی ما در سازمان صحبت از رابطۀ خانوادگی داشتیم؟، صحبت از برادر و پدر واقعی هم توسط فرد فول است… در مجاهدین هر آنچه هست عشق به مریم و مسعود است!… مجاهد خواهر و مادری به جز مریم و برادر و پدری به جز مسعود ندارد»!!!…

بعد از آن دوباره حمله متوجه نصرالله شد و این نشست دو روز ادامه داشت و از آنجاییکه نصرالله یک کلمه هم حرف نزد، برگ اخراج را جلوش گذاشتند که او آن را برداشت و امضا کرد و با خشم به طرف محمود عطائی یا برادر حمید پرت کرد.

چند روزی نصرالله بنگالی بود (اصطلاح سازمانی برای شخص زندانی در کانکس) و بعد هم دیگر با هیچکس حرف نمی‌زد و رده اش را هم تا عضو ساده پایین آورده بودند.

از آنجاییکه نصرالله هنوز در تشکیلات سازمان مجاهدین و در زندان لیبرتی بغداد در اسارت این فرقه می باشد بیشتر از این نمی نویسم و تنها این را می گویم که این رفتار نوچه های رجوی با او چیزی جز یک تسویه حساب با او نبود.

ما که ماهها از صبح تا شب با نصرالله بودیم هر گز از نصرالله کوچکترین اشعه به اصطلاح غیر اخلاقی ندیدیم بلکه برعکس نگاه نصرالله به فردین بجز نگاه پاک پدرانه نبود.

از این موارد در سازمان زیاد وجود داشت و حتی در بسیاری موارد فرد را جلوی دوربین نشانده و به اصطلاح اعتراف می‌گرفتند که با فلان شخص مورد اخلاقی (رابطۀ جنسی) داشته و از طرف وزارت اطلاعات ماموریت داشته که چنین رابطه ای برقرار کند تا مناسبات پاک مجاهدین را خراب کرده و آنها را از مبارزه دور سازد!…

در مورد نصرالله هم رجوی «مرحوم» شده به خوبی می‌دانست که هرچه بخواهد می‌تواند بر سر وی بیاورد چرا که رجوی همیشه به ما می‌گفت کجا بهتر از اینجا؟ و اینطور القاء کرده بود که ما چاره‌ای بجز ماندن نداریم.

ولی برادران و خواهرانم! اصلاً هم اینطور نیست. شما مجبور نیستید با تهدید و ترس در این فرقۀ صاحب مرده بمانید. تنها کافی است ذهن و فکرتان را از القاءات رجوی رها سازید. مطمئن باشید من و دیگر دوستان سالیانتان برای کمک به شما آماده ایم و تا رهایی شما از بندها و هفت حصار این فرقه از پا نمی نشینیم.

البته بایستی بگویم که ارتباط جنسی بین مردان با هم و همچنین زنان با همدیگر در قرارگاهها و پایگاههای سازمان مجاهدین و بیشتر بعد از طلاق اجباری بین همسران از سال ۶۸ و ممنوع شدن ازدواج به وفور وجود داشته و دارد که در آینده در بارۀ آن خواهم نوشت ولی این موضوع در رابطه با افراد ربات و وفادار رجوی بویژه مسئولان و فرماندهان فدائی رهبر عقیدتی شان مسکوت گذاشته می شد و برای آنها نشستی برگزار نمی کردند چرا که آنان مؤمنان و «مدافعان» دو آتشۀ «انقلاب مریم»!! بوده و هستند!.

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26519

خاطراتی دردناک ازعراق (۵) – کارگران کودک عراقی در اشرف

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و پنجم اوت ۲۰۱۶:…  در سایت رسمی سازمان مجاهدین مقاله ای در حمایت از ارباب سعودی بچه کش و زن ستیز رجوی با عکس زیر در این لینگ منتشر شده است با عنوان: «ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی»!! ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی واقعاً رذالت و پستی رجوی را بنگرید که در بیشرمی حتی از ارباب خود … 

کودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

لینک به منبع

خاطراتی دردناک ازعراق (۵) – کارگران کودک عراقی در اشرف و دزدی از دستمزدهای آنان

سایت رجوی: رسیدگی عربستان به بچه‌های مظلوم سوری!!

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

در سایت رسمی سازمان مجاهدین مقاله ای در حمایت از ارباب سعودی بچه کش و زن ستیز رجوی با عکس زیر در این لینگ منتشر شده است با عنوان: «ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی»!!

ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی

واقعاً رذالت و پستی رجوی را بنگرید که در بیشرمی حتی از ارباب خود پیشی گرفته است: ایجاد مراکز آموزشی با این خانم معلم کامل الحجاب الاسلامی!! که بعد از دقت زیاد می توانید او را که ایستاده است تشخیص بدهید!!

این واقعیت درونی رجوی یعنی ماهیت او است که سالها آنرا پنهان کرده بود و اکنون که دیگر به آخر خط کلاشی و وطن فروشی رسیده دیگر دلیلی برای به اصطلاح خودش انطباق کار کردن با بیرون از مجاهدین برای مارک ارتجاعی نخوردن نمی‌بیند و شمشیر ضد ایرانیش را از رو بسته و البته حق هم دارد چون مردم ایران در طی سی و چند سال گذشته به خوبی ثابت کرده‌اند که ارزشی برای حرفها و شوی های رنگارنگ او با حضور دشمنان ایران قائل نیستند و رجوی هم این را بخوبی دریافته و با خودش حتما می گوید: دیگر آب از سر ما گذشته است!.

مطمئناً این خانم معلم که الگوی ایدئولوژیک رجوی برای زنان ایران است سالهای نوری با خواست و الگوی زنان و دختران ایران زمین تفاوت دارد.

واقعا باردیگر به این تیتر سایت مجاهدین (فرقۀ رجوی) دقت کنید: «ایجاد مراکز آموزشی برای کودکان مظلوم سوری توسط عربستان»!!

خوب یکی نیست به این رجوی جانی و همیشه مزدور و فراری بگوید: آخر این کودکان مظلوم با سلاح و پول و کمک چه کسی در این پنج سال بی خانمان و یتیم شدند؟

ای نامردی که از خون بیگناهان و مظلومان ارتزاق کرده و می‌کنی! آیا فکر کردی چرا سازمان حنیف با رهبری تو به این منجلاب و تباهی کشیده شد و به فرقه ای ضد انسانی تبدیل گشت؟خون هزاران مجاهد و رزمنده آزادی را با همین سیاستهای خائنانه و ضد میهنی و ضد انسانیت لگد کردی و به هدر دادی.

شما در عراق با کارگران کم سن و سال عراقی چه کردید؟

در اینجا فقط به یک مورد که خودم شخصاً اطلاع دارم و چند سال پیش هم با اسامی و مدارک غیر قابل انکار به مراجع ذی صلاح قضایی عراق تحویل دادم اشاره می‌کنم:

بعد از سقوط صدام حسین و تسلیم مجاهدین و استقرار ارتش آمریکا در اشرف و بعد از مراحل تحویل سلاح دو شرکت استرالیایی آمریکایی برای تخریب مهمات در اشرف مستقر شدند.

به جز زاغه های مهماتی که در اشرف وجود داشت سوله های مهمات زیادی هم در خارج اشرف و در امتداد ضلع جنوبی اشرف بود که متعلق به ارتش عراق و قسمتی هم متعلق به ما بود ولی تحت حفاظت ارتش عراق قرار داشت و بایستی تخریب می‌شد.

سازمان در آنزمان با انواع و اقسام شرکتها با مدارک جعلی و با تاریخ هایی که نشان می‌داد که مثلاً ۱۰ سال قبل یعنی زمان صدام ثبت شده برای تخریب مهمات قرارداد می بست و البته تمامی این شرکتها با اسامی عراقی بود. یکی از این شرکتها کارگران عراقی را برای خارج کردن مهمات از سوله ها و گذاشتن در جعبه های چوبی استخدام کرده بود و طرف حساب مالی با یک شرکت استرالیایی بود.

من در آن زمان در سیستم مالی و تحت مسئول زهره اخیانی بودم که در یاداشتی جداگانه خواهم نوشت کار من بعنوان یک عراقی! و نماینده شرکت این بود که هر روز کارگران را از درب اصلی اشرف تحویل می گرفتم و با یک خودرو زیل به محل سوله ها که تحت حفاظت ارتش آمریکا بود می‌بردم.

همۀ این کارگران کودکان کم سن و زیر ۱۶سال بودند به جز ۲ نفر آنها که ۱۸ ساله بودند و از بچگی با پدرشان در آشپزخانه اشرف کار می کردند.

بقیۀ این کودکان هم به همین صورت از ساکنان شهر خالص (نزدیکترین شهر عراق به قرارگاه اشرف که در حوزۀ فرمانداری آن شهر قرار داشت) بودند و شخصی بنام ابو فوزی که از زمان صدام و از طرف مخابرات (اطلاعات) برای کار با مجاهدین تأیید شده بود مسئول آوردن این بچه‌ها بود البته ابوفوزی یکی از رابطهای سازمان با دولت صدام بود و بسیاری از کارها توسط وی انجام می شد.

به هرحال حدود ۲۵ نفر از این کودکان را که پسر ۱۴ ساله ابوفوزی هم جزء آنها بود من هر روز رفته و به اشرف می آوردم و عصر هم ساعت ۵ برمی گرداندم.

من این کودکان را موقع ناهار به سوله ای داخل اشرف که محل مهمات خودمان بود می‌بردم و آنجا ناهارشان را که یک نان و ۲ خیار بود مسئول سوله به نام بهروز به آن‌ها می‌داد و چایی هم خودشان با سوزاندن چوب درست می کردند.

من در ابتدا از میزان دستمزد این کودکان اطلاع نداشتم و مسئولین سازمان به من دستور داده بودند که مراقب باشم این کودکان هیچ رابطه‌ای با آمریکایی ها نداشته باشند و آن دو نفر ۱۸ ساله را هم که برادر بودند برای همین آورده بودند که به عنوان مسئول و مراقب این کودکان باشند.

روزی یکی از کارکنان آمریکایی شرکت استرالیایی – آمریکایی به من گفت به این بچه‌ها بگو امروز تندتر کار کنند چون من امروز می‌خواهم زودتر بروم و صد دلار می‌دهم بین آن‌ها تقسیم کن و گفت:۲۰ دولار در روز برایشان کم است ولی خوب با این وضعیت عراق این بچه ها حتما بیشتر از پدرانشان در می آورند.

بعد از ظهر که برگشتیم کنجکاو شدم که چقدر به این کودکان حقوق می‌دهند چون روزهای قبل دیده بودم که بهروز به آنها دینار عراقی می دهد و نه دولار. با پرس و جو از کودکان با کمال تعجب و شگفتی فهمیدم که هر یک از آن کودکان شانزده سال به پایین روزانه ۱۲۰۰ دینار و آن ۲ نفر که هیجده ساله بودند ۱۸۰۰ دینار می‌گیرند.

یک دولار در آن زمان حدود ۱۸۰۰ دینار عراقی بود یعنی این رجوی نامرد برای هر یک از این بچه‌های مظلوم عراقی که از ۹صبح تا ۵ بعدازظهر کار می‌کردند روزی ۲۰ دولار از شرکت استرالیایی آمریکایی می‌گرفت ولی به ۲ نفرشان که هیجده ساله بودند روزی ۱ دولار و به بقیه که زیر هیجده سال (بلکه زیر شانزده سال) بودند ۸۰ سنت در روز می‌داد!!.

هرکس با ساختار تشکیلاتی سازمان مجاهدین و مشخصا در عراق آشنایی داشته باشد می داند که در این سازمان مطلقا پول به درد فرد نمی خورد که مثلا بهروز پول را برای خودش بردارد چون یک دستگاه بسته می باشد و محلی برای خرید فردی با پول نقد وجود ندارد و هر پول نقدی باید از بخش مالی رجوی گرفته شود و یا به آن برگردانده شود.

از آنجاییکه خیلی بهم ریخته بودم و بهروز هم متوجه شده بود قبل از رفتن به قرارگاه به او گفتم: برادر بهروز حقوق یا دستمزد روزانۀ هر بچه مگر روزی ۲۰ دولار نیست؟ گفت تو از کجا می‌دانی؟ چه جوری تو خبر داری من خبر ندارم؟ این حقوقی است که به من گفته شده بدهم. شب در نشست که فاکتش را خواندم خواهر زهره گفت: رضا ما غذا هم به آنها می‌دهیم و تو نگران آنها نباش و اگر ما نبودیم این کارگران این را هم نداشتند و تو بهتر است نگران برادر مسعود باشی در این وضعیت نابسامان عراق!!.

حال خطاب به رجوی می گویم:

آیا واقعا این بود سازمان حنیف و جامعۀ بی طبقه توحیدی که هر بار در نشستها برایمان ساعت‌ها صحبت می کردی؟

ای نامرد که نان و نفت مردم عراق را خوردی و بعد از سرنگونی صدام از دستمزد بچه‌های فقیر آن کشور هم نگذشتی؛ آیا کم از قاچاق نفت عراق و دلارهای نفتی اهدائی صدام بدست آوردی؟

واقعا ننگ بر تو و ایدئولوژیت که به هیچ بنی بشری رحم نکردی و نمی‌کنی.

*** 

عربستان سعودی مجاهدین خلق داعش و تروریسمIs Saudi Arabia Pivoting Toward Iranian Radicals?

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26467

خاطراتی دردناک از عراق (۴) – مشت و لگد و آجر بر سر مهرداد به جرم اعتراض به نحوۀ انتقاد 

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و یکم اوت ۲۰۱۶:… مهرداد اکبری از بچه‌های قدیمی و از نفرات یکان مهندسی در قرارگاه همایون (از قرارگاههای سازمان مجاهدین در جنوب عراق) فردی بسیار آرام و ورزشکاری که در بسیاری از رشته‌های ورزشی از جمله بسکتبال، فوتبال، پینگ پونگ و مخصوصاً شنا در حد عالی بود و همچنین در خیاطی و آشپزی هم بسیار ماهر و در یک کلام به قول خودمان آچار فرانسه بود و می باشد. البته سالهاست که دچار کمر … 

کمپ بدنان اشرف تعطیل شدجنجال بزرگ برای اینکه مجاهدین خلق نمیتوانند ثابت کنند رهبرشان مسعود رجوی زنده است

خروج شرمگینانه از عراق پس از سی و یک سال

مجاهدین خلق فرقه رجوی کمپ تیرانا آلبانیَعادل اعظمی: تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟

لینک به منبع

خاطراتی دردناک از عراق (۴) – مشت و لگد و آجر بر سر مهرداد به جرم اعتراض به نحوۀ انتقاد

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

مهرداد اکبری از بچه‌های قدیمی و از نفرات یکان مهندسی در قرارگاه همایون (از قرارگاههای سازمان مجاهدین در جنوب عراق) فردی بسیار آرام و ورزشکاری که در بسیاری از رشته‌های ورزشی از جمله بسکتبال، فوتبال، پینگ پونگ و مخصوصاً شنا در حد عالی بود و همچنین در خیاطی و آشپزی هم بسیار ماهر و در یک کلام به قول خودمان آچار فرانسه بود و می باشد. البته سالهاست که دچاره کمر درد شدید است و با وجودیکه پناهندگی ایتالیا را داشت ولی هر گز سازمان وی را برای مداوا به خارج عراق اعزام نکرد.

یک شب همراه مهدی زارع با اسم مستعار پویا از گشت خارج قرارگاه به قرارگاه برگشتیم. در راه رفتن به انبار تسلیحات برای تحویل دادن سلاح هایمان بودم که یکی از بچه‌هایهم یکانیم به نام محمود به طرفم آمد و یواشکی گفت رضا! مهرداد در بهداری بستری شده و می خواهد ترا ببیند. پرسیدم درد کمرش دوباره حاد شده؟ گفت نه برو خودت ببین!…

بعد از تحویل سلاح بایستی به نشست عملیات جاری می‌رفتم ولی به پویا گفتم تو برو من تا چند دقیقه دیگر می‌آیم. به بهداری قرارگاه رفتم می خواستم وارد شوم که یکی از فرماندهان که از قرارگاه خودمان هم بود و رابطه خوبی با هم داشتیم به نام نصرالله آذری جلو درب نگهبان بود که کسی وارد نشود گفت رضا! برو که اوضاع خراب است!… و تو دخالت نکن… گفتم تا مهرداد را نبینم نمی‌روم و با کمی جر و بحث درب را باز کردم و داخل شدم.

با صحنه ای مواجه شدم که برایم باورکردنی نبود. مهرداد با سری تماماً باندپیج شدهوشکسته روی تخت بیمارستان بهداری نشسته بود. سراسیمه پرسیدم: مهرداد! چی شده؟ برایم تعریف کرد:

در نشست عملیات جاری که هر شب بعد از شام انجام میشد یکی از بچه‌ها بنام رضا ( فامیلش را گفت که در خاطرم نمانده) یکی دیگر از بچه‌ها به نام خالق جوفی اهل اهواز و عرب زبانرا مورد تهمت و فحاشی قرار می‌دهد. در این موقع مهرداد بلند می شد و می‌گوید: برادر رضا! اگر انتقاد داری انتقادت را بکن، چرا تهمت می زنی و تحلیل می‌کنی؟ که در این موقع خواهر مسئول نشست مهرداد را مورد ناسزاگویی و هتاکی قرار می دهد و می گوید: تو چه کاره ای که به او اعتراض می کنی؟ من مسئول نشست هستم یا تو؟ الآن از کی دفاع می‌کنی؟ مهرداد در جواب می‌گوید خواهر! رضا انتقادی مطرح نکرد من فقط می‌گویم طبق قانون نشست عملیات جاری انتقاد مشخص باید کرد که فرد بفهمد و آنرا اثبات کند، الآن که نشست دیگ نیست.

اینجا خواهر مسئول عصبانی شده و با داد و فریاد که «اگر لازم بود من که مسئول نشست هستم جلوش را می گرفتم ولی در نشست عملیات جاری هم باید تیغ بکشید»! افراد نشست را علیه مهرداد تحریک می کند. اینجا ربات شده ها و فالانژهای یکان با مشت و لگد به مهرداد حمله می‌کنند و درگیری به خارج از بنگال کشیده می‌شود و همان رضا با یک آجر از پشت به سر مهرداد می زند که وی چند دقیقه‌ای بحالت اغما روی زمین می‌افتد و بعد هم به بهداری منتقل می‌شود. البته عده ای دیگر نیز به تعداد زیاد از پشت سر و با نامردی به او حمله ور شده و او را به شدت مورد ضرب و جرح قرار داده بودند وگرنه اگر کم بودند به این راحتی نمی توانستند حریفش بشوند چون مهرداد ورزشکار و از فرزندان دلیر مردم لرستان بود و با وجود کمردرد شدیدی که از قبل داشت باز در برابر آنان مقاومت کرده بود.

از آنموقع به بعد مهرداد مثل قبل بشاش و سرحال نبود و با کسی هم زیاد صحبت نمی‌کرد. البته من همیشه در مواقع ممکن با وی صحبت می کردم ولی مهرداد دیگر آن مهرداد قبلی نبود.

اکنون که این خاطرۀ دردناک را نوشتم ممکن است او را که هنوز در تشکیلات فرقۀ رجوی در عراق (کمپ لیبرتی) است مورد فشار قرار بدهند تا مطالبی علیه من بنویسد ولی مهم نیستحتی اگر هم زیرفشارچیزی نوشت باید بداند که تنها نیست و اگر نیاز به کمک داشت مثل قبل من هستم و هر کاری بتوانم برای برادران و خواهران اسیرم انجام خواهم داد.

و اینجا خطاب به آنان می گویم:

خواهران و برادران اسیر و مجاهدم بدانید که تمام صحبتهای رجوی مبنی بر اینکه خارج از تشکیلات نمی‌توانید زندگی آزادانه داشته باشید مثل همیشه دروغ و فریبی بیش نبوده و نیست و صرفاً جهت نگاه داشتن شما در تشکیلات است تا مجبور شوید تن به هر ذلتی بدهید.

برادران و خواهرانم،

امیدوارم هر چه زودتر از هفت حصار فرقۀ رجوی رها بشوید و شما را ببینیم و در آغوش بگیریم.

رضا جبلی

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26373

خاطرات دردناک از عراق (۳): کشتن چوپان در مرز به دستور رجوی 

reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، پانزدهم اوت ۲۰۱۶:… در آمریکا و پایگاه سازمان در لوس آنجلس بودم که آقای دکتر مسعود بنی صدر نماینده وقت شورای ملی مقاومت در آمریکا (که اکنون بیش از بیست سال است از رجوی جدا شده و کتابی در افشای فرقۀ رجوی نوشته است) از جانب المرحوم رجوی (به گفته ارباب سعودی او) ماموریت یافته بود که نشستهایی جهت توجیه هواداران و جا انداختن این به اصطلاح  … 

رضا صادقی جبلیگردهمایی میلیونی رجوی!

لینک به منبع

خاطرات دردناک از عراق (۳): کشتن چوپان در مرز به دستور رجوی

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

رضا صادقی جبلی کمپ اشرف

تصویر نویسندۀ مقاله در موزۀ اشرف

بعد از انتخاب خاتمی بعنوان رئیس جمهور و شعار گشایش سیاسی، آقای رجوی این شعار و دیدگاه را بر ضد منافع سازمان دانست و نشستهایی تحت عنوان «خاتمی جام زهر رژیم خواهد بود نه جرعه حیات» را شروع کرد.

در آنزمان من هنوز در آمریکا و پایگاه سازمان در لوس آنجلس بودم که آقای دکتر مسعود بنی صدر نماینده وقت شورای ملی مقاومت در آمریکا (که اکنون بیش از بیست سال است از رجوی جدا شده و کتابی در افشای فرقۀ رجوی نوشته است) از جانب المرحوم رجوی (به گفته ارباب سعودی او) ماموریت یافته بود که نشستهایی جهت توجیه هواداران و جا انداختن این به اصطلاح «جام زهر»! برگزار کند نشستی که وارد شدن به «فاز نهایی سرنگونی تا حداکثر پایان دوره چهار سالۀ اول خاتمی و شقه شدن رژیم» پیام اصلی آن بود.

در آنزمان سازمان فراخوان اعزام به منطقه و برگرداندن تمامی کادرهای سازمان به عراق را صادر کرد و من هم به عراق اعزام شدم. البته مریم قجرهم که رجوی اعلام کرده بود ماموریتش باز کردن راه سیاسی برای ارتش آزادیبخش می باشد و برای این مأموریت به فرانسه اعزام شده با کامل کردن مأموریتش!! به عراق برگشت که البته در آن موقع این موضوع جر و بحث‌هایی را درون شورا برانگیخت چون اولاً مریم رجوی بدون اطلاع اعضای شورا و هرگونه رأی گیری و نظرخواهی از آنان به عراق برگشته بود. ثانیا بسیاری از آن‌ها مخالف برگشت وی به عراق در آنزمان بودند ولی مسعود رجوی هرگز به ابتدایی ترین معیارهای دموکراتیک پایبند نبود و خودش هم در نشستهای درونی مجاهدین تکرار می کرد که شورایی ها فقط ویترین و سیاهی لشکر هستند که اگر خواهر مریم شما یک روز مواجبشان را ندهد از گرسنگی می‌میرند البته به این موضوع در فرصت دیگری خواهم پرداخت.

به هرحال درعراق و نشستهای آن زمان با حضور مریم و مسعود وتمامی کادرهای سازمان یکبار دیگر آقای رجوی فاز سرنگونی را اعلام کردند. عیناً از رجوی نقل میکنم: «خاتمی آمده که با کمی آزادی و رفرم ما را در عراق بسوزاند و خامنه ای هم میگوید ای آخوند تازه به دوران رسیده حرف از آزادی موقوف چون اگر ذره‌ای آزادی دادی بعدش ترور و خمپاره است»، بعد هم با خنده و زدن یک پف به سیگارش ادامه داد: «خامنه ای مگر خودش را رهبر مسلمین خارج از ایران نمی داند؟ خوب مجاهدین هم مسلمان و خارج هستیم و در نتیجه رهبر ما هم !! است و ما از وی تقلید می‌کنیم پس بایستی حرفش را ثابت کنیم! و شمایان آماده شوید که داخل رفته و ترور کنید و خمپاره بزنید و کسی هم نمی‌تواند به ما اشکال بگیرد چون این فتوای رهبر مسلمین خارج از ایران است»!!.

یعنی حرف این است که رجوی اصلاً مسأله اش آزادی مردم ایران نبوده و نیست و می‌خواهد جلوی هرگونه گشایشی را بگیرد.

برای اعزام تیم های عملیاتی۲ یا ۳ نفره با هماهنگی ارتش صدام تا مرز با نیروهای عراقی می‌رفتیم و از آنجا همراه با یک یکان ۹ نفره که همراه تیم و یک یگان پشتیبان در آن نزدیکی برای درگیری احتمالی مرزی و آماده باش قرارگاه مادر تیم اعزام میشد که در یکی از این ماموریتها یگان همراه که شب را داخل خاک ایران در پناهگاه گذرانده بود در برگشت به چوپانی که در حال چراندن گوسفندهایش بود برخورد می‌کند و در صحبت کردن با وی مشخص می‌شود که از افراد محلی است و از مجاهدین با شیر و نان محلی پذیرایی می‌کند به گمان اینکه از سربازان مرزی ایران هستند و در جواب اینکه کسی را اینجا دیده یا نه؟ میگوید: کسی غریبه ندیده ام و بعضی مواقع خود شما ها را می بینم که در حال گشت زنی هستید. در این موقع یکی ازمجاهدین وسایل چوپان را بازرسی میکند که به یک موبایل بر می خورد که در جا می گویند این فرد مشکوک است و دست و پای چوپان را می بندند و منتظر دستور بالا می مانند.

در این موقع که سکوت بیسمی بود و طبق ضوابط نبایستی به جز مواقع ضروری تماس گرفته شود ناگهان صدای بیسیم و فرمانده یگان همراه بکوش رسید که با فرمانده مادر صحبت میکند و با توضیح کوتاه و کد، تقاضای بازداشت و آوردن چوپان یا رها کردنش با دست و پای بسته را می کند که در این موقع مهوش سپهری با نام مستعار نسرین و معروف به سپهسالار مریم یعنی از جانیان و شکنجه گران مریم فرمان قتل چوپان بیچاره را می‌دهد که در این موقع فرمانده یکان که خودش از این فرمان شوکه شده بود می گوید: «خواهر نسرین! دستها و پاهایش بسته است و تیم هم به سلامتی رفته و این فکر میکند ما سربازان مرزی هستیم». نسرین می گوید: «در ایران هیچکس بجز مأموران وزارت اطلاعات موبایل ندارد… دستور را اجرا کن… این دستور شخص البرز است»!لازم به ذکر است که البرز یکی از نام های مستعار مسعود رجوی در عملیات و ارتباطات درون سازمانی بود.

بدینگونه چوپان بیچاره صرفا به علت داشتن موبایل، به دستور رجوی کشته شد.

بعد از برگشت به قرارگاه از آنجاییکه تمامی افراد از جمله فرمانده یکان تا بن استخوان به اصطلاح سازمانی متناقض شده بودند برای حدود ۲ هفته همگی را در حالت قرنطینه نگهداشتند و نشستهایی که بعضا بیش از ۱۸ ساعت طول می کشید برای آنها گذاشتند که چند روز اول خود نسرین تنهایی مسئول نشست بود و بعد هم حسن نظام الملکی و یک خواهر دیگری که از افراد حفاظت بود همراهش بودند و آن‌ها سعی داشتند همۀ افراد یکان را متقاعد کنند که چوپان مزدور وزارت اطلاعات بوده است. آنها آنقدر نشستها را ادامه دادند تا همگی افراد یکان به اینکه چوپان بایستی کشته می شد باور و اعتراف کنند.

جالب‌تر اینکه نسرین (مهوش سپهری) از افراد یکان طلبکار هم بود که چرا گلوله خرجش کردید؟!! و چرا او را با بریدن سرش نکشته اید؟! و گفت: «اگر سر چند تا از مزدوران رژیم را ببرید و روی سینه شان بگذارید دیگر جرأت نمی‌کنند به مرز نزدیک بشوند و عبور شما از مرز را به رژیم خبر بدهند».

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26291

خاطراتی ازعراق (۲): رجوی و شورایی ها 

 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، دهم اوت ۲۰۱۶:…  رجوی در نشستهایی که مصرف بیرونی داشت همیشه از آقای متین دفتری تعریفهای بسیاری میکرد و وی را نوه و یادگار دکتر محمد مصدق کبیر می نامید که در نوارهای نشستهای شورا موجود بود ایشان را عصاره مبارزات مصدق کبیر و افتخاری برای شورا می دانست. ولی بعد از جدایی ایشان رجوی البته بعد از مدتها که طبق معمول از ما پنهان کرده بودند … 

رمزگشایی سخنان ترکی بن فیصل _ اعلام رسمی انحلال سازمان مجاهدین وحذف کامل مسعود رجوی ( بخش دوم )

لینک به منبع

خاطراتی ازعراق (۲): رجوی و شورایی ها

از نشستها و صحبتهای رجوی برای مجاهدین در رابطه با افراد شورا (۱)

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

بایستی اشاره کنم که معمولاً نشستهای رجوی دو نوع بود یکی صرفاً برای اعضای مجاهدین و به اصطلاح خودش نشست داخل خانه و دیگری نشستهایی که صرفاً برای بیرون بود که بسیار هم از نظر محتوا و هم حتی شکل نشستن در سالن تفاوت داشت یعنی برای مثال نشستی که قراربود برای بیرون از سازمان باشد ردیف صندلی های خواهران را به برادران خیلی نزدیکتر کرده و بعضی مواقع هم یک یگان خواهر و یکی برادر می چیدند و خواهران هم بایستی روسری قرمز و برادران هم لباسهای سبز رنگ بر تن میکردیم با پرچمهای رنگارنگ که هرکس از بیرون می‌دید فکر میکرد عجب جای باحالی! و بعد از فیلم‌ برداری یک آنتراکت داده می‌شد و طبق معمول خواهران و برادران جدا می نشستیم و حتی جاهای یگانها از قبل طراحی شده بود که کجا بنشینیم و البته صندلی های ردیف اول هر ستون مختص به فرماندهان بود که مبادا با وجود فاصله زیاد ولی به هرحال از رد و بدل شدن چیزی بین نفرات جلوگیری شود.

خانم و آقای متین دفتری

رجوی در نشستهایی که مصرف بیرونی داشت همیشه از آقای متین دفتری تعریفهای بسیاری میکرد و وی را نوه و یادگار دکتر محمد مصدق کبیر می نامید که در نوارهای نشستهای شورا موجود بود ایشان را عصاره مبارزات مصدق کبیر و افتخاری برای شورا می دانست.

ولی بعد از جدایی ایشان رجوی البته بعد از مدتها که طبق معمول از ما پنهان کرده بودند فرمودند (عین گفتۀ او را نقل میکنم البته با عرض معذرت از خانم و آقای متین دفتری): « این مردک خرفت با زن خودخواهش اصلاً کسی نبودند و کسی این‌ها را نمی شناخت.بخاطر سازمان و خونهای مجاهدین است که این زالوهای بی چشم و رو توانسته اند در خارجه پناهندگی بگیرند و فکر کنند که خبری است و اصلاً این مردک نوه دختری مصدق بود و هیچ ربطی به مصدق نداشت و خون او در رگهای این بابا نبود و ما وی را بزرگ کردیم».

توجه داشته باشید نوه دختری و خون مصدق در رگهایش نبود! این دم خروس و دروغ بزرگ برابری زن و مرد!! که رجوی و مریمش ادعای آن را دارند!. اصلاً رجوی قبول ندارد و نداشت که آقای متین دفتری نوه مصدق کبیر است چرا که نوه دختری در ایدئولوژی آقای رجوی مانند ارباب وهابیش عربستان و البته برادران داعشی که نوه دختری اصلاً نوه بحساب نمی‌آید.

اینجاست که پوچ بودن انقلاب به اصطلاح ایدئولوژی آقای رجوی و مریم رهایی از زبان خود آقای رجوی بیان می‌شود و از انجاییکه بشدت از جدا شدن خانم و آقای متین دفتری و ضربه جدی که بر پیکر پوسیده شورای دست ساز آقا وارد شده بود به یکباره با خشم آنچه را که در قلب و روحش می گذشت بیان میکند و این چهره واقعی رجوی بوده و می باشد.

خانمها و آقایان عضو شورا اگر شما یک لحظه در نشستهای داخلی مجاهدین بودید و یا می توانستید صحبتهای خصوصی رجوی در باره شورا و خودتان را بشنوید ممکن بود هرگز به این همکاری ذلیلانه و خیانتکارانه خود ادامه ندهید گفتم ممکن است چرا که اگر شما واقعاً برای آزادی و برابری و عدالت به دام این سازمان افتاده باشید نه صرفاً بخاطر پول مانند لابی های خارجی سازمان بایستی لااقل الان بعد از این همه افشاگری بخود می آمدید.

پس بحث بر سر آزادی نیست و برای من روشن است که شماها هم از جنس لابی های خارجی رجوی هستید مانند جان بولتون که برای آزادی و برقراری دموکراسی در ایران چنان نگران و پریشان است که نه خواب و نه خوراک دارد! و اگر حرف ما را که سالها از جان مایه گذاشتیم قبول ندارید صحبتهای آقایان قصیم وروحانی که دیگر تا دیروز و در بیش از سی سال با هم سر یک سفره از خون مردم ایران ارتزاق میکردید را لااقل بایستی باور میکردید پس شما هم خوب می‌دانید و به قول ما ایرانیان دندانهای رجوی را خوب شمرده اید یعنی می‌دانید به شما فعلاً نیاز دارد.

پس شما شورایی ها و بولتون و ترکی فیصل و رجوی نقطه اشتراکتان کجاست و در چیست؟

برای آزادی مردم ایران و سربلندی ایران عزیز این بهترین وطن که نمی‌تواند باشد لااقل بعد از حضور ترکی فیصل و وهابیون تا بن استخوان ضد ایرانی که دیگر مانند خورشید برای همگان روشن شد پس نقطه اشتراک در ضد ایرانی بودن همه شماست و گرنه که ترکی فیصل کجا و آزادی کجا؟!…

و گرنه اگر در وجودتان ذره‌ای عنصر ایرانی بود هرگز با ترکی فیصل به ماه عسل نمی رفتید.

ادامه دارد

*** 

Grand Controversy as MEK can’t prove leader Massoud Rajavi is dead or alive

2016-06-30-1467308500-6000440-download.jpgMaryam Rajavi — MEK Propaganda Queen — Advertises Her Serives For Iran’s Enemies

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26153

خاطره ای دردناک از عراق: آقای رجوی شما از آن زمان مُردید! 

 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، سی و یکم ژوئیه ۲۰۱۶:…  بله جناب رجوی! شما از آنزمان مُردید!… از آنروز به بعد دیگر علیرضا را ندیدم تا یک روز ظهر که برای ناهار در سالن غذاخوری بودم دیدم علیرضا با فریاد و لباسهای پاره و پابرهنه وارد سالن شد و به طرفم دوید. او فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد!… محمد کریمی که کشتی گیر بود علیرضا را بلند کرد و زدش زمین. من کریمی را هل … 

المرعبی، صادقی، حسین نژادسوزش رجوی از دیدار جداشدگان با یک لابی سابق فرقه

لینک به منبع

لینک به قسمت اول:
خاطره ای دردناک از عراق: آقای رجوی شما از آن زمان مُردید!

خاطره ای دردناک از عراق: آقای رجوی شما از آن زمان مُردید!

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

ترکی فیصل شاهزادۀ سعودی و رئیس پیشین سازمان اطلاعات و امنیت عربستان سعودی مراسمی را که قرار بود برای رجوی باشکوه و مسأله حل کن باشد تنها در چند ثانیه به مراسم عزا تبدیل کرد و هواداران و مطمئناً اعضای سازمان را در چنان شوکی قرار داد که هنوز مریم قجر نتوانسته بعد ازگذشت دو هفته در قبال آن موضعگیری کند.

البته همانطوریکه در نوشته‌های قبلی بیان کردم خارج از صحت و سقم این اعلام مرگ رجوی توسط ترکی فیصل و اینکه چرا اکنون و در این مراسم و توسط این شاهزادۀ سعودی؛برای ما جداشدگان و منتقدین رجوی مرگ سیاسی رجوی و فرقه اش بسی مهمتر از مرگ فیزکی او می باشد.

برای من و همۀ مجاهدان که با عشق و ایمان به وطن و مردم ایران و برای آزادی و دموکراسی پا در این راه گذاشتیم و با اعتماد صد در صد خود به رجوی و قبول کردن وی بعنوان رهبر عقیدتی وی را در حد پرستش دوست داشتیم رجوی از روزی مرد که اولین مشت و لگد بر سرو صورت مجاهد در عراق ودر نشستها نواخته شد. خطاب به رجوی می گویم:

بله آقای رجوی شما که در عراق و مخصوصاً زمان صدام هرگز فکر نمی‌کردید یک روزی پای مجاهدین به خارج از اسارتگاه اشرف برسد و ما را مظلوم و بی‌کس پنداشته بودی و هر آنچه خواستی بر سرمان آوردی و اگر هم اعتراض می‌کردیم راه زندان ابوغریب و نشانی مخابرات اربابت صدام را می دادی، بله شما از همان زمان مردید. روزی مردید که علیرضا اسفندیاری برادر چند شهید اعلام کرد که می‌خواهد برود و وی رامورد شدیدترین ضرب وشتمها قرار دادید و آب دهان به صورتش انداختید و بچه هایی را که نمی خواستند دیگر در عراق بمانند مورد شکنجه و فشار و تهدید قرار دادید و وقتی این فشارها و شکنجه ها کارساز نبود فرد را به سازمان امنیت جنایتکار صدام تحویل داده یا در میدان مین در مرز رها کرده و با شلیک گلوله به رژیم گرا داده و او را به کشتن می‌دادید.

بله شما آقای رجوی از آن موقع مُردید.

هرگز فراموش نمی‌کنم. بعد ازظهر بود من آن موقع در قرارگاه همایون در شهر العماره در جنوب عراق بودم و فرمانده قرارگاه ژیلا دیهیم بود. من و علیرضا در مرکز ۳۴ با هم بودیم که اعلام شد نشست قرارگاه ما با ژیلا است و همگی بایستی به سالن بنگالی برویم.

با شروع نشست که البته لباس شخصی ها و چماق داران رجوی هم طبق معمول از همه قرارها فراخوانده شده بودند حضور داشتند و همه با دیدن آن‌ها می‌دانستیم به اصطلاح نشست دیگ است و آنروز قرعه به اسم علیرضا افتاده بود.

ژیلا شروع به صحبت کرد و گفت: «از انفجار قرارگاه حبیب این علیرضای ترسو شلوارش را خیس کرده و میخواهد نزد رژیم برود. من هم از قرارگاه حبیب به قرارگاه همایون منتقلش کردم که بلکه آدم شود و به خاطر خانوادۀ شهیدش هم که شده فعلاً بماند تا رژیم را سرنگون کنیم و بعد گورش را گم کند»!

تعدادی از افراد شروع کردند به انتقاد از وی و با تحریکات از سوی ژیلا که می گفت: نشست انتقادی نیست احمقها این مزدور اعلام بریدگی کرده، حسین مدنی شروع به فحاشی کرد و با همانهاییکه برای همین کارآمده بودند بطرف علیرضا حمله کرده و بشدت وی را با مشت و لگد خون آلود کردند و بعد هم از آنجا بردندش. بله رجوی آنموقع مُرد.

فردای آنروز نشست دوباره شروع شد و علیرضا به طور باور‌نکردنی اعلام کرد که من از ترس نیست که می‌خواهم بروم آقای رجوی دیگر رهبر عقیدتی برای من نیست و من فکر میکنم خاتمی جام زهر نیست و ما اینجا قفل شده‌ایم و دیگر ارتش ازادیبخش کارایی ندارد. همه بچه‌ها برای چند لحظه‌ای ساکت شده بودند و هیچ‌کس حرفی نمی‌زد که در این لحظه یکی از بچه‌ها (مهران) بلند شد و طبق برنامه‌ریزی قبلی گفت: خواهر ژیلا! رضا جبلی با علیرضا هم محفل است و اصلاً هم تا به حال هیچ موضعی نگرفته است.

ژیلا رو به علیرضا گفت: نشست تو را بعداً ادامه می‌دهیم و مرا صدا کرد که بیا محفل هایت را با علیرضا بگو. پشت میکرفون رفتم و گفتم مهران باید فاکتهای محفل زدن مرا بگوید تا من جواب بدهم که جواب داد نخیر خودت باید اثبات کنی که محفل زده ای. این گفتگو ما بین ما برای مدتی ادامه یافت.

موضوع از این قرار بود که بعد از اولین نشست علیرضا، بچه‌ها او را بایکوت کرده و بعضی‌ها هم از ترس با او صحبت نمی‌کردند و سر هر میزی که برای وعده‌های غذایی می‌نشست هیچ‌کس بجز من نمی نشست. من از آنجاییکه او از همرزمان سابق بود از روز اول ورود به سازمان با هم چفت بودیم و مانند قبل با علیرضا تنظیم می‌کردم.

همان افراد با سرو صدا و تهدید شروع به آمدن به طرفم کردند که میکرفون را گرفتم و گفتم اگر کسی فکر می‌کند من با این شلوغ کاریها مرعوب می‌شوم اشتباه می‌کند. در این موقع حسین مدنی که تا قبل از آن همیشه تعریفم را می‌کرد با دو دست گلویم را گرفت و شروع به فشار دادن کرد و گفت ما گردن کلفت تر از تو را اینجا خاک کردیم!!. من هم گفتم احسنت! خوب! چه کسانی را کشته اید؟ که در این موقع ژیلا رو به بچه‌ها گفت: خاک بر سر شماها که جرأت نمی‌کنید یک کاری انجام بدید و رضا اینجا در حضور خواهران شورای رهبری به همه توهین می کند.

افراد اینجا به من حمله ور شدند و با مشت و لگد سعی کردند مرا هم مانند علیرضا خون آلود کنند که در این موقع ژیلا همه را ساکت کرد و گفت خوب! رضا! حرف بزن!… که من هم یک برگ از کاغذ یادداشتهایی را که جلوش بود برداشتم و نوشتم: من رضا جبلی دیگر مجاهد نیستم! و کاغذ را به دستش دادم.

ژیلا شروع کرد به گفتن اینکه: غلط کردی… تو پاره تن برادر هستی!… ما سعی داشتیم که با توجه به اینکه علیرضا ترا قبول دارد موضع گیری کنی و کمکش باشی ووو… بعد هم گفت بقیۀ نشست را فردا ادامه می‌دهیم.

این نشستها هر روز حدود ۱۶ساعت طول میکشید.

در این نشست ژیلا اعلام کرد که سازمان تصمیم گرفته علیرضا را اخراج کند و رو به وی گفت بیا مزدور ورقه ها را امضا کن! که علیرضا بلند شد و به سرعت ورقه ها را امضا کرد. ژیلا بعد از چند ثانیه مکث و خیره شدن به وی ورقه ها را پاره کرد و گفت: «کور خواندی مزدور کثیف!! می‌خواستیم ثابت شود که مزدور رژیم هستی که ثابت شد ولی کور خوندی در سازمان مقوله ای بعنوان بریدن نداریم و خروج ممنوع است و برادر مسعود گفته تا سرنگونی به زور هم که شده ترا با خود می کشیم»!!.

فردای انروز ژیلا دیهیم به قرارگاه حبیب منتقل و جملیه فیضی به جایش فرمانده قرارگاه همایون شد.

بله جناب رجوی! شما از آنزمان مُردید!…

از آنروز به بعد دیگر علیرضا را ندیدم تا یک روز ظهر که برای ناهار در سالن غذاخوری بودم دیدم علیرضا با فریاد و لباسهای پاره و پابرهنه وارد سالن شد و به طرفم دوید. او فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد!… محمد کریمی که کشتی گیر بود علیرضا را بلند کرد و زدش زمین. من کریمی را هل دادم و علیرضا را بلند کردم و گفتم: کجا بودی؟ چی شده؟ او همچنان فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد… از زندان فرار کردم!… (محمود فخر یا فخاری از اعضای قدیمی و اطلاعات قرارگاه شش بودو برادر کوچکترش آقای مهدی فخار که تا روزی‌های آخر با هم بودیم و اکنون سالها است که از فرقۀ رجوی جدا شده است برایم تعریف کرد که برادرش سال ۷۳ در زمان چک امنیتی وی را مورد ضرب و شتم شدید قرار داده است و به همین دلیل از وی متنفر بود و از او دوری می کرد. امیدوارم روزی خودش افشاگری کند).

در این زمان محمود فخر آمد و می‌خواست علیرضا را ببرد که من نگذاشتم و از آنجاییکه مرا خوب می شناخت رفت و با جملیه فیضی و تعدادی از فرماندهان برگشت. جمیله فیضی از من خواست همراه علیرضا به دفترش بروم.

در آنجا جمیله فیضی به من گفت: نگران نباش… علیرضا برای کارهای خروجی اش به اشرف منتقل می‌شود.

از آنزمان هیچکس علیرضا را ندید. البته این فقط مشتی نمونه از خروار و بلکه خراوارها است!…

و در أخر باز می گویم: بله، آقای رجوی تو از آن زمانها مُردی و مُرده ای.

*** 

گروهی که سرکودک ۱۲ سالۀ سوری را برید از حامیان فرقۀ رجوی است

رجوی و تروریستهای سوریهرضا صادقی، پیوند رهایی، بیست و ششم ژوئیه ۲۰۱۶:…  در ویدیویی که گروهی از اپوزیسیون سوریه به نام گروه نور الدین الزنکی منتشر کرده سر یک کودک ١٢ ساله با چاقو توسط بکی از افراد این گروه که عضو شورای فرماندهی انقلاب سوریه و ائتلاف ملی سوریه می باشد بریده می شود. لازم به ذکر است که ائتلاف ملی سوریه و فرمان
 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و دوم ژوئیه ۲۰۱۶:… در آن سال یعنی ۲۰۰۱ برابر با سال ۸۰ شمسی و قبل از روز ۱۱ سپتامبر تمامی نفرات سازمان مجاهدین طبق دستور رجویها در قرارگاه باقرزادۀ سازمان مجاهدین خلق واقع در غرب بغداد بودیم که سلسه نشست هایی طولانی با حضور مسعود و مریم رجوی در جریان بود. روز ۱۱ سپتامبر
Gholamreza_Sadeghi_jabali_CampAshrafپیوند رهایی، نوزدهم ژوئیه ۲۰۱۶:… نکته دوم اینکه در برنامۀ «پرونده» سیمای آزادی گفته شده رضا از کانادا فرار کرده و به آمریکا آمده و سازمان را فریب داده است!… این یک دروغ محض است. همۀ هواداران در کانادا می‌دانند که رضا از کانادا آمده بود و گرفتن پناهندگی هم توسط قسمت 
رضا جبلی، پیوند رهایی، شانزدهم ژوئیه ۲۰۱۶:… با یک نگاه به عکسهایی که در سایت رجوی منتشر شده دو نکته بسیار برجسته است. اول اینکه حتی با ایجاد فضای خالی بین ردیف ها هم به راحتی میشود گنجایش سالن را تشخیص داد. دوم و مهمتر وجود اندک ایرانی و نبودن حتی یک ایرانی در بین سخنرانهای اجاره ای. البته رجوی ید طو

دیدارها و سخنرانی افشاگرانۀ آقای رضا جبلی در کنفرانس مبارزه با تروریسم در پارلمان اروپاhttp://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27682http://iran-interlink.org/wordpressfa/?feed=rss2Iran Interlink.exposing Mojahedin Khalq,Rajavi cult,Massoud Rajavi, Maryam Rajaviافشای مزدوری مسعود و مریم رجوی و سازمان مجاهدین خلق ایران و نامهای مستعار همچون شورای ملی مقاومت ایران

Source:

به سفارش مدیر روشنایی

تصمیم ترامپ درباره«برجام»احتمالا جمعه اعلام می‎شود

عدم گنجاندن سخنرانی رئیس جمهوری آمریکا در برنامه روز پنجشنبه کاخ سفید، این فرض را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code